♥̉̉̉پـــاتـــوق بلـــوچ♥̉̉̉
 
My Name Is Baloch No Terrorist
آپلود سنتر عکس رایگان

(شعرچءَانور)زَهم

اگاں مروچی گیں مردان زهم جهں توبیا منءَبگو

                        ایں ظالمیں دنیاءِ دپءَ كئی بست كں توبیا منءَ بگو    

نداری پءَمنی واهگءَترانگ لكگ بیت مرداں

                                   اگاں نزاناں رسمءُ رواجءَملكءِتوبیا منءَبگو

وتی دیدارءَگل رسم كں چو برّی جمبرءِ رنگءَ

                                   دل پءَتپی چو فرزانه زلف آپ توبیا منءَ بگو   

هال نداں عجل چمان بندی آسكے پیما

                                     گشی تو میا منی نمگا مثل بطل تو بیا منءَ بگو

من دل پروشت رنگ نچاری ایں  استارواڑءَ

                                    مهتاپی شپ نیایاں ایں گِراوگ توبیا منءَبگو

ارس گواراں نُهداور آپ ڈگاراں

                                      لد پءَ دشمنی نئے میتگ تو بیا منءَ بگو

Upload center" alt="" />

دل تنگیں پءَدشتیاری زمین ءُزمانءَ

                                     چوش گشی منی مولك نام گُزانی تو بیا منءَبگو

ظالمیں چابهار شاری دوارچو پءَمنءَ

                              دل پیسكَگاں كئے گوش داری ركسار تو بیا منءَبگو

آه دلءِ سهك بازاں چونے مگاں نئے

                                      نزاناں گیر دنت سودانی فقط توبیامنءَبگو

انورباز گهنوكنت پءَبے وسی ایں دنیا

                                تو نیائے چارگءَ گم سوچاں دیمءَتو بیا منءَبگو

 





طبقه بندی: پاتوق بچه های بلوچ،  فرهنگ بلوچستان، 
برچسب ها: شعر بلوچی، زهم، انور، بلوچ، شعر،  

این مطلب را به اشتراک بگذارید :

اشتراک گذاری در بالاترین اشتراک گذاری در دنباله اشتراک گذاری در وی ویو اشتراک گذاری در کلوب اشتراک گذاری در مهندس اشتراک گذاری در خوشمزه اشتراک گذاری در فیس بوک اشتراک گذاری در فرندفید اشتراک گذاری در توییتر ایمیل کردن این مطلب .::. خانگی سازی تماس با من اضافه کردن اینجا به علاقه مندیها صفحه RSS را اینجا ببینید

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1390/01/9 توسط انـــــــو ر

قنات برزان در ورودی و یک کیلومتری دهستان حیط واقع شده است و قدیمی ترین قنات می باشد که در زمانهای نه چندان دور جایگاهی بوده که داماد ها را به این مکان می آوردند تا حمام کند این رسم در بلوچستان رواج داشته به مرور زمان روی به فراموشی رفته  و در اصطلاح بلوچی به او کورگان می گویند کورگان یعنی جایگاهی برای حمام دامادها بوده است  این قنات در مسیر راه ترانزیتی محور ایرانشهر - سرباز قسمت ورودی دهستان حیط واقع شده است و جایگاهی بوده که مسافران برای استراحت در این مکان توقف می کردند  و از چشم اندازهای اطراف قنات بهره مند می شدند و این قنات از میان نخلستان سرسبز عبور می کند و مکانی که این قنات پر آب واقع شده است کلن می گویند به این علت کلن گفته اند در قدیم کنار آن گیاهان جنگلی انبوه و نیزارهای فراوانی بوده است و میدان فوتبال بزرگی در قسمت شمال شرقی این قنات قرار دارد.

از جمله رودخانه مزن کور سرباز کنار این قنات عبور می کند و سالیان اخیر این قنات به علت سیلهای تابستانی تخریب شده است و به همت مردمان دهستان حیط با همکاری دهیار دلسوز روستا چندین بار مرمت شده است هم اکنون قناتی پرآب و زیباست در زمستان آب گرم و در تابستان آبش گوارا و سرد می باشد و ساکنین روستاهای مجاور این دهستان از این قنات  بهره کافی را می برند .

نویسنده :اسلام رندبلوچ





این مطلب را به اشتراک بگذارید :

اشتراک گذاری در بالاترین اشتراک گذاری در دنباله اشتراک گذاری در وی ویو اشتراک گذاری در کلوب اشتراک گذاری در مهندس اشتراک گذاری در خوشمزه اشتراک گذاری در فیس بوک اشتراک گذاری در فرندفید اشتراک گذاری در توییتر ایمیل کردن این مطلب .::. خانگی سازی تماس با من اضافه کردن اینجا به علاقه مندیها صفحه RSS را اینجا ببینید

نوشته شده در تاریخ شنبه 1390/09/5 توسط انـــــــو ر

بااوباب ، معجزه طبیعت

این درختان شاید قدیمی ترین اشکال حیات روی قاره آفریقا باشند. بااوباب را درخت حیات زندگی می نامند. این درخت قادر است تا غذا و آب برای حیوانات و برای انسان نیز سکونت گاهایی در مناطق ساوان های آفریقا فراهم آورد.

           

پوست چوب پنبه ای آن در برابر آتش مقاوم است و از آن برای لباس و طناب استفاده می شود. از برگ های آن برای ادویه و دارو استفاده می کنند. میوه ی آن را که غنی از ویتامین C می باشد و خوردنی است، نان میمون می نامند. این درخت قادر به ذخیره سازی صد ها لیتر آب می باشد که برای دوره های خشک مورد بهره برداری قرار می گیرد.

درختان بالغ اغلب تو خالی هستند و فضایی برای زندگی حیوانات بزرگ جثه و انسان فراهم می آورد . این درختان حتی به عنوان کافه ، انبار غله و نظایر آن بکار می روند .

با استفاده از اطلاعاتی که به وسیله ی رادیو کربن بدست می آید، عمر برخی از درختان بااوباب را بیش از 2000 سال تخمین زده اند.





این مطلب را به اشتراک بگذارید :

اشتراک گذاری در بالاترین اشتراک گذاری در دنباله اشتراک گذاری در وی ویو اشتراک گذاری در کلوب اشتراک گذاری در مهندس اشتراک گذاری در خوشمزه اشتراک گذاری در فیس بوک اشتراک گذاری در فرندفید اشتراک گذاری در توییتر ایمیل کردن این مطلب .::. خانگی سازی تماس با من اضافه کردن اینجا به علاقه مندیها صفحه RSS را اینجا ببینید

نوشته شده در تاریخ شنبه 1390/09/5 توسط انـــــــو ر

واحه چیست؟

به نقطه‌ای سرسبز در میان صحرا، واحه گفته می‌شود. واحه‌ها معمولاً در پیرامون یک چشمه یا یک چاه پدید می‌آیند. واحه‌ها ممکن است از یک چاه و چند درخت تشکیل یافته باشند ولی برخی واحه‌های بزرگ‌تر چند کیلومتر مربع وسعت دارند و در آنها خانه‌های مسکونی هم وجود دارد. بیشتر واحه‌ها را می‌توان در صحرای بزرگ افریقا یافت.

وجود واحه‌ها برای برپایی راه‌های ترابری  و بازرگانی در بیابانها اهمیت حیاتی داشته است. واحه‌ها ایستگاه توقف کاروان‌ها است و تسلط بر واحه‌ها از نظر سیاسی اهمیت فراوانی داشته است. برای نمونه واحه‌های اوجله کفره (الکفرة) و غدامس  درلیبی  نقشی حیاتی در باز ماندن راه شمال به جنوب و شرق به غرب در صحرای بزرگ داشته اند. ریشه واژه واحه از واژه (*/waħe/) قبطی  (خویشاوند با مصری باستان) است.     

          

واحه ی کرزاز واقع در صحرا

واحه ای در بیابان آتاکاما

آتاکاما: یکی از مناطق بیابانی جهان، این بیابان تنها از پوشش گیاهی کم پشتی برخوردار است. با این وجود چند واحه در این سرزمین دیده می شوند. مانند تصویر بالا که در آن اجتماعات کوچک کشاورز با کمک آبیاری توانسته اند تا محصولات کشاورزی و دامداری را در این سرزمین داشته باشند. آتشفشان لیکان سابور ( پشت این واحه ) در این بیابان ارتفاع یافته است.

واحه ای در صحرای آفریقا

دهكده بردایی واحه ای در قلب بیابان صحرا محسوب می شود. این واحه در رشته كوه تی بستی واقع شده است .

——————————————————————————————-

الکفره. واحه ای در بیابان لیبی

این واحه  در بیابان لیبی و كشور لیبی واقع است. منطقه ی آلكفره تقریباً در عرض های 21 درجه و 26 درجه ی شمالی و 21 درجه و 24 درجه ی طول شرقی محدود می شود.

همچنین در امتداد شمال غربی و جنوب شرقی به طول 523 كیلومتر گسترش می یابد. مساحت این منطقه كه از درختان و بوته هایی پوشیده شده است كه از رشد خوبی برخوردار هستند، بسیار محدود و كوچك است. حتی در شمار سرزمین های پراكنده و متفرقه تقسیم می شود. اهمیت  كفره وابسته به این حقیقت است كه چنین نقاط سكونتی در قلب یكی از نفوذ ناپذیرترین بیابان های جهان، پناه گاههایی را ارئه می بخشد. روی هم رفته، شاید 5000 سكنه در الکفره زندگی می كنند، كه اغلب آنان عرب می باشند و تقریباً همه ی جمعیت این واحه مسلمان هستند. بزرگترین روستا در این سرزمین آل جاوف است، اما مهمترین آن ات تاج، شهر مقدسی از فرقه مسلمان سنوزی و محل اقامت رهبران آنان می باشد.

اگر در یک جمله ی کوتاه بنویسیم: یک نقطه ی بسیار کم جمعیت که در ناحیه ی بیابانی بوجود آمده است.





این مطلب را به اشتراک بگذارید :

اشتراک گذاری در بالاترین اشتراک گذاری در دنباله اشتراک گذاری در وی ویو اشتراک گذاری در کلوب اشتراک گذاری در مهندس اشتراک گذاری در خوشمزه اشتراک گذاری در فیس بوک اشتراک گذاری در فرندفید اشتراک گذاری در توییتر ایمیل کردن این مطلب .::. خانگی سازی تماس با من اضافه کردن اینجا به علاقه مندیها صفحه RSS را اینجا ببینید

نوشته شده در تاریخ شنبه 1390/09/5 توسط انـــــــو ر
 

گزارش خبری دهستان حیط:

سه حادثه در محور ایرانشهر – سرباز

 

 

برخورد دو سواری پراید-سمند بر اثر سرعت غیر مجاز در مسیر جاده شهرستان سرباز راسک

حوادث: امروز ساعت 8 صبح مورخ 4/9/90 دو ماشین سواری (سمند و پراید)در مسیر جاده دهستان حیط- گنج آباد(نزدیکی میدان فوتبال حیط)بصورت وحشتناکی تصادف کردند.

به گزارش یکی از اهالی دهستان این تصادف راس ساعت ۸ صبح امروز در نزدیکی جایگاه میدان فوتبال حیط رخ داده است این تصادف طوری بوده است دو ماشین بطور کلی له شده بودند و اجساد را با کمک نیروهای هلال احمر از ماشین جدا کردند و بعضی از اجساد به حالت وحشتناکی از بین رفته بودند

تا جایی که اطلاع رسیده است سرنشینان پراید از اهالی روستای حاجی آباد بودند که چهار نفر سرنشین داشته و بر اثر این حادثه 3نفر کشته (دونفرمرد و یک نفر زن)و یک زخمی گزارش شده است که وضعیت جسمانی خوبی ندارد.

ماشین سمند یک نفر سرنشین داشته که خود راننده بوده است و بر اثر این حادثه جان سپرده است اسم راننده عزیز الرحمن ملازاده (فرزندمولوی عبدالواحدملازاده  ساکن پارود) گزارش شده است.

 

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

 

حوادث: واژگونی یک ماشین تویتا دوهزار

حوادث دیگری در راس ساعت 9 بعد از این حادثه هولناک رخ داده است ماشین تویتا دوهزار که حمل بار سوخت گازوئیل داشته بر اثر سرعت زیاد از مسیر جاده منحرف و واژگون می شود وضعیت جسمانی راننده تویتا سالم گزارش شده است.

باز هم مسیر جاده دهستان حیط حادثه آفرید

عصر امروز ساعت 3.5الی4 سواری پراید با دو سرنشین  با سرعت زیادی که داشتند از جاده منحرف می شود ماشین و بر اثر برخورد با میله های کنار پل (سر پیچ خطرناک حیط ) کاملا له میشود بر اثر این حادثه خوشبختانه سرنشینانش جان سالم به در بردند.تا جای که خبر رسیده سرنشینان پراید از اهالی شهرستان ایرانشهر بوده اند.

 

منبع دهستان حیط برادران رندبلوچ





این مطلب را به اشتراک بگذارید :

اشتراک گذاری در بالاترین اشتراک گذاری در دنباله اشتراک گذاری در وی ویو اشتراک گذاری در کلوب اشتراک گذاری در مهندس اشتراک گذاری در خوشمزه اشتراک گذاری در فیس بوک اشتراک گذاری در فرندفید اشتراک گذاری در توییتر ایمیل کردن این مطلب .::. خانگی سازی تماس با من اضافه کردن اینجا به علاقه مندیها صفحه RSS را اینجا ببینید

نوشته شده در تاریخ جمعه 1390/09/4 توسط انـــــــو ر

پژوهش‌گران بر این باورند که آریایی‌ها در روزگاری بسیار کهن در دشت پامیر، آسیای میانه، ارمنستان، ارتفاعات کارپات، ساحل‌های رود دانوب پایین، آلمان، اسکاندیناوی و به‌بیان دیگر در شمال اروپا و آسیا زندگی می‌کرده‌اند. بعدها یعنی حدود 4000سال پیش از میلاد، در اثر زیادشدن جمعیت و یا برخی علت‌های دیگر، از این سرزمین‌ها به‌مهاجرت پرداخته و هر دسته از آنان به‌جانبی رهسپار شده و در آن اقامت گزیدند. گروهی از این قبیله‌ها از راه خوارزم به‌سوی بلخ و پیرامون آن سرازیر شده و در حدود شرقی و شمال‌شرقی ایران کنونی ساکن گردید. بعدها همین گروه به‌سوی غرب پیش آمد و به‌شعب و قبایل گوناگون بخش شدند. شاهان هخامنشی، بخش اعظم این سرزمین‌ها و اقوامی را که در آن زندگی می‌کرده‌اند به زیر فرمان خود درآوردند. در برخی از کتیبه‌های داریوش از جمله کتیبه‌ی بیستون که در آغاز سال 520 پیش از زایش یه‌فرمان وی در صخره‌ای از کوه بیستون کنده شده از ایالت‌های 23گانه‌ی هخامنشی از جمله ماکا(بلوچستان )نام برده شده است بی‌تردید قوم سخت‌کوش بلوچ نیز از همین اقوام آریایی جدا شده و پس از گذشتن از بخش‌های شمالی به‌ناحیه‌ی جنوب آمده است. در این مورد نزدیکی زبان بلوچی به زبان باستانی اقوام مادی، موید این نظر است. با توجه به بررسی و اندازه‌گیری‌های انجام شده توسط دانشمندان نژادشناس از درازای بدن همه‌ی طوایف و قبایل از جمله مردم بلوچستان، آشکار شده است که مشخصات نژادی بلوچ‌ها و آریاییان کاملاً شبیه و یکسان بوده و درنتیجه قوم بلوچ، ایرانی نژاد و همانند کُرد، لُر ، فارس، آذری، تاجیک و... شعبه‌ای از نژاد آریایی ایران می‌باشند. تاثیرگذاری فرهنگ بلوچستان بر دیگر ملل دنیا: به دلیل همجوار بودن بلوچستان با کشورهای پاکستان و هند و افغانستان و اینکه بخش اعظم پاکستان و. افغانستان در روزگار قدیم متعلق به بلوچستان بوده است فرهنگ و اداب و رسوم بلوچستان تاثیر زیادی بر این سه کشور و کشورهای دیگر گذاشته است. از همان زمان که اشرف افغان قصد گریختن به افغانستان داشت و بدست یکی از سرداران بلوچ در کوههای تفتان کشته شد سپس نادر شاه حکومت را بدست گرفت و برای حمله به هند از بلوچها کمک طلبید و سپاه عظیمی از بلوچها و سواران بلوچ تشکیل داد که منجر به فتح هند گشت و همین موجب تاثیر فرهنگ بلوچستان بر هند بود.در گویشهای هندی و افغانی از واگان بلوچی و ترکیبهای وصفی بلوچی استفاده می شود و فرهنگ هند و پاکستان نزدیک به فرهنگ بلوچستان است. پرچم بلوچستان: ایالت بلوچستان پاکستان که منطقه خودمختاری در کشور پاکستان است دارای پرچمی متعلق به بلوچستان است:


دنباله را در مطلب مشاهده کنید...



ادامه مطلب

این مطلب را به اشتراک بگذارید :

اشتراک گذاری در بالاترین اشتراک گذاری در دنباله اشتراک گذاری در وی ویو اشتراک گذاری در کلوب اشتراک گذاری در مهندس اشتراک گذاری در خوشمزه اشتراک گذاری در فیس بوک اشتراک گذاری در فرندفید اشتراک گذاری در توییتر ایمیل کردن این مطلب .::. خانگی سازی تماس با من اضافه کردن اینجا به علاقه مندیها صفحه RSS را اینجا ببینید

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 1390/09/3 توسط انـــــــو ر
مهمترین گویش جنوب شرقی ایران گویش بلوچی است که آن را از جهت هیات قدیمی بسیاری از لغات باید از لهجه های مهم ایرانی شمرد. گویش بلوچی با زبان و تلفظ پهلوی اشکانی و پهلوی اوایل ساسانی نزدیک است. زبان بلوچی از نظر زبان‌شناسی و نیز شناختن ریشه‌ی بسیاری از واژه‌ها و سابقه‌ی برخی اصطلاح‌های رایج در زبان‌فارسی، از منابع مهم به‌شمار می‌رود و می‌توان آن را به دو بخش زیر تقسیم کرد: 1- بلوچی شمالی یا سرحدی: این گویش در نواحی زاهدان، خاش و سیستان متداول است. 2- بلوچی جنوبی: در ایرانشهر، سراوان،سرباز و چابهار - جاسک بدان سخن گفته می‌شود که با وجود تفاوت در بیش‌تر واژگان، برای افراد هر دو دسته قابل تشخیص است.





این مطلب را به اشتراک بگذارید :

اشتراک گذاری در بالاترین اشتراک گذاری در دنباله اشتراک گذاری در وی ویو اشتراک گذاری در کلوب اشتراک گذاری در مهندس اشتراک گذاری در خوشمزه اشتراک گذاری در فیس بوک اشتراک گذاری در فرندفید اشتراک گذاری در توییتر ایمیل کردن این مطلب .::. خانگی سازی تماس با من اضافه کردن اینجا به علاقه مندیها صفحه RSS را اینجا ببینید

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 1390/09/3 توسط انـــــــو ر
در جنگ بزرگ کیخسرو سومین پادشاه کیانی با افراسیاب به انگیزه دادخواهی از خون سیاووش, پدرش, سپاه ایران با سپاه تورانیان جنگید.

در این جنگ که نتیجه اش شکست افراسیاب و متواری شدن او بود کیخسرو در پی او روان شد. نخست راه چین در پیش گرفت و کسی نزد خاقان چین فرستاد که وی سر به اطاعت خم کرد. و کسی نیز نزد شاه مکران فرستاد. که”دل شاه مکران دگرگونه دید” شاه مکران در جواب کیخسرو گفت:

زمانه همه زیر تخت منست--- جهان روشن از فر بخت منست
چو خورشید تابان شود بر سپهر --- نخستین بر این بوم تابد به مهر
همم دانش و گنج آباد هست --- بزرگی و مردی و نیروی دست
              برای  دنباله ادامه مطلب را کلیک کنید.


ادامه مطلب

این مطلب را به اشتراک بگذارید :

اشتراک گذاری در بالاترین اشتراک گذاری در دنباله اشتراک گذاری در وی ویو اشتراک گذاری در کلوب اشتراک گذاری در مهندس اشتراک گذاری در خوشمزه اشتراک گذاری در فیس بوک اشتراک گذاری در فرندفید اشتراک گذاری در توییتر ایمیل کردن این مطلب .::. خانگی سازی تماس با من اضافه کردن اینجا به علاقه مندیها صفحه RSS را اینجا ببینید

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 1390/09/3 توسط انـــــــو ر
تحقیق ترجمه و تالیف : یوسف محتشمی
بلوچستان به سبب موقعیت خاص جغرافیایی و وجود موانع طبیعی که بین بلوچستان و نواحی اطراف ان وجود دارد ازقبیل کویر ها و بیابان لوت در غرب و شمال غرب بلوچستان و وجود مناطق صحرایی جنوب قندهار و در پس این صحراها خشک وبی آب وعلف سلسله کوههای مرتفع و خشک همواره چون سد هایی مستحکم بوده اند که قوای هر نیروی مهاجمی را به تحلیل می برد و در تنگه ها و گذرگاههای کوهستانی داخل بلوچستان فرصت قلع و قمع هر لشکری را به مدافعان میداد
 دنباله را ادامه مطلب کلیک کنید.


ادامه مطلب

این مطلب را به اشتراک بگذارید :

اشتراک گذاری در بالاترین اشتراک گذاری در دنباله اشتراک گذاری در وی ویو اشتراک گذاری در کلوب اشتراک گذاری در مهندس اشتراک گذاری در خوشمزه اشتراک گذاری در فیس بوک اشتراک گذاری در فرندفید اشتراک گذاری در توییتر ایمیل کردن این مطلب .::. خانگی سازی تماس با من اضافه کردن اینجا به علاقه مندیها صفحه RSS را اینجا ببینید

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 1390/09/3 توسط انـــــــو ر

دوستان عزیز داستان  مغول بلوچ را به طور کامل بخوانید چون شاهنامه آخرش خوش سپس نظرتون را درباره داستان بگویید؟

منت خدای را عزوجل که طاعتش موجب قربت است و به شکراندرش مزید نعمت هر نفسی که فرو می رود ممد حیات است و چون بر می آید مفرح ذات. پس در هر نفسی دو نعمت موجود است و بر هر نعمت شکری واجب از دست و زبان که برآید که از عهده شکرش به در آیدباران رحمت بی حسابش همه را رسیده و خوان نعمت بی دریغش همه جا کشیده است.

 یکی بود یکی نبود زیر گنبدکبود یک رادمرد غیور زیر آسمان کبود زندگی می کرد اکنون داستان به این شرح است. 

راوی داستان مغول بلوچ

فصل اول:

  سال پیش  زمانی که پدر بزرگم زنده و در قید حیات بود دیدم با مادر بزرگم دعوایش شده  وقتی من رسیدم  دیدم که مادر بزرگم از ناراحتی گریه می کند.  از او پرسیدم: چه شده است؟

 گفت: پدر بزرگت به من توهین کرده است.  گفتم :چه گفته است؟گفت :( رند منی میری چاکر چوک انت   بّر منی سروکی خر چوک انت معنی: قبیله رند کسانی هستند که  از نوادگان میر چاکر رند می باشند  مفهوم مصراع دوم بیت قبیله بر و بلیده ایی مانند کسی که کاری از دستشون ساخته نیست حرف زیاده میزنند ) من در جوابش گفتم :شما هم به او می گفتید(رند همائنت دادر وسبی نشتگ انت    یی پچارمات انت که مند و بلو نشتگ انت معنی: اقوام رند اصیل کسانی هستند که در شهری بنام دادر و سبی زندگی می کنند و امیخته از نژادهای مختلف نیستند و این رند هایی که در شهر مند و بلو زندگی می کنند از رگ و ریشه مختلفی برخوردار هستند یعنی با قبایل مختلف وصلت و ازدواج نمودند به همین خاطر به آنها پچار مات می گویند )نارحت شد وگفت : تو نباید این را می گفتید.چرا که من در یک خانواده بزرگ به دنیا آمده ام که همه به خوش قولی  امانت داری وغیرت زبان زد دیگر اقوام بلوچ بوده اند. داستان از این قرار است: حاکم بزرگ در یکی از ایالات بلوچستان غربی امروزه به نام بر بالقطر معروف است  که دو برادر بنام های میرو  و مغول معروف بودند.  مغول بلوچ بیش از سی سال حاکم آن منطقه بود و به عدالتگری معروف بودند. 

 او رسمی داشت که در  هر ماه تمام رؤسای ده و روستا ها را جمع می کرد و از احوال آن مناطق یکی یکی  از آنها سوال می کرد و مشکلات آن مناطق را حل می کرد. زندگی مردم به خوبی و کامروایی می گذشت تا اینکه روزی یکی از سران قبایل محل پیش مغول آمد. مغول از او پرسید:چه شده؟ او از شرم و حیا چیزی نمی گفت. تا اینکه تمام سران قبایل مختلف رفتند. و آخر وقت مغول  دوباره از وی سوال کردند تا اینکه گفت: شما برادر زاده ای داریدکه در روستای ما با یکی از دختران بدکاری میکند .

 سپس مغول از او پرسید: او چه هنگام به روستای شما می آید؟ آن مرد گفت: صبح موقع طلوع آفتاب وقتی که خورشید در آسمان ظاهر می شود.حاکم  به خادمش دستور داد، که اسلحه اش را آماده کند (آن زمان اسلحه ها تپانچه بودند و به غیر از حاکمان و بزرگان طوائف کسانی دیگر نداشتند.)

حاکم شروع به تمیز کردن اسلحه کرد  در این هنگام  همسرش گفت : شما دارید چکار می کنید؟ مغول بلوچ گفت من خیلی وقت است که  شکار نکرده ام  و می خواهم فردا صبح به شکار بروم .  اسب ها را آماده کنید  همه آماده شکار شدند مغول تمام شب را با عبادت گذراند تا این که وقت آمدن برادر زاده به روستا  فرا رسید مغول به طرف قسمت جنوبی قلعه  و بالای دیوار رفتند و منتظر ماندندو به محضی که  اسب سوار (برادرزاده اش) ظاهر شد شلیک کردند .  همه اهالی قلعه  باخبر شدند،خیلی از خادمان خود را سریع به حاکم رساندند.

 حاکم دستور داد :که من آهویی شکار کرده ام پایین قلعه افتاده است بروید و آن را بیاورید.

خادمان با شتاب به پایین قلعه رسیدند و با دیدن جسد برادر زاده  حاکم و اسبش که بالای سرش  ایستاده بود با گریه جسد (برادر زاده حاکم) را بر داشتند و به قلعه  آورندند . حاکم دستور دادند:که تمام سران قبایل مختلف را دعوت کنید.بعد از دعوت همه حاضر شدند . حاکم دستور دادند: هر کسی از این مرد شکایت و گله ای دارد بیاید.هیچ کس نیامد دستور داد دختری که با این رابطه داشته است را بیاورید.دختر را آوردند.به دختر گفت: حلالش کن و حاکم دختر را با یکی از پسران خود عقد کردند.

بعد از جلسه که  سردار  قبیله بر بین اقوام خود برگزار کرد همه را  احضار کرد  که در آخر هفته تمام سران قبایل مربوط قبیله بر حاضر شوندچون کار مهمی  دارم . همه در روز مقرر حاضر شدند  سردار بلند شد و بالای تپه رفت و گفت : ای اقوام من اگر در این سال ها کسی از من رنج و گله دارد بگوید  همه گفتند:  هیچ کدام ما چنین جسارتی نمی کنیم شما و پدرانتان بر ما حق پدری داشته اید  بعد سردار دستور داد که دو یا سه بگ شتر آمده کنید که من و خانواده ام می خواهیم سرزمین پدریمان را ترک کنیم وتمام زمین های کشاورزی که نزد مردم بوده  را به  آنها و گذار کرد وخود وخانواده خود را برداشت و رفت. در این زمان برادرش (میرو) از کار برادر باخبر شد. با سپاهش  پی برادر رفت  و در مکانی جلویشان را گرفت و از وی پرسید: شما چه کار کرده اید؟ بچه ای را که کشته اید بچه خودت بوده من از خونش گذشتم . در این موقع مغول آه بلندی کشید وگفت:(( من چو میرو لدا گندا بالقطر بوران چراگاه بیت))  (یعنی:کار از ما بزرگترها خراب می شود. کوچکترها  از آن تقلید می کنند. مملکتی که چنین نابود شود کوچ کردن بهتر است . معنی ضرب المثل به این صورت که من ناراحتی و افسردگی برادرم (میرو) را تحمل نمی کنم  و بهترین راه این است که این شهر و دیار را ترک کنم  و این شهر به گمانم به ویرانه ای تبدیل می شود که  چراگاهی برای اسبان و شتران می شود.)لطفا از سر راه من کنار برو و دیگر دنبالم نیائید .

 سردار بزرگ راهش را گرفت و رفت . تا اینکه به سرزمین خوش آب و هوایی به نام زحران رسید آنجا را خریداری کرد و به فرزندانش گفت :زمان حاکمی تمام شده لطفأ مثل رعیت(مردم) زندگی کنید بیایید این زمین ها را آباد کنیم و مثل انسانهای گمنام زندگی مان را بگذرانیم.  چند سالی گذشت  تا اینکه  مردی بنام اولیا ء از حاکمان سراوان به او پناه آورد و زنی  همراهش بود گفت :نامزد من است که حاکم سراوان به وی نظر سوء داشته است. من از آنجا  کوچ کرده ام  و ممکن است که دنبالم بیاید به من پناه  میدهید؟ (مرد نمی دانست این همان حاکمی است که  تمام حاکمان بر سرش قسم می خوردند.) مغول وی را پناه داد .پس از مدتی مغول زن را به عقد اولیاء در آورد. روز گار طبق مراد آنها می گذشت تا اینکه سر و کله حاکم سراوان پیدا شد. حاکم نزدیک روستای میر مغول چادر زد و پیام  فرستاد من حاکم سراوانم و میخواهم اولیاء را با دختر عمویم به من تحویل بدهید من خوب میدانم که شما چه کسی هستید.  ولی دور و  زمان ازان شما نیست.

میر مغول گفت: من فرزندانم را برای چنین روزی بزرگ کرده ام من برای آبروی قومم از تمام اموالم گذشته ام و حالا اگر بعد از عمری عزت و آبرویم را از دست بدهم دیگر برایم چه می ماند؟( در قوم بلوچ  اینگونه نیست باید پناهش را بدهد.) حاضرم خانواده ام را فدا کنم  بهتر است برگردی به همان شهر خودت(سراوان). وگرنه  پشیمان می شوی. سردار با فرزندانش  مشورت کرد و گفت: زنان را به روستای همسایه ببرید جنگی در پیش داریم  زنان و عروسان و دختران گفتند: اگر پسرانتان شمشیر را از دست ما خارج کنند ما حاضریم  به روستای  همسایه  برویم  مغول مسابقه  شمشیر زنی بین پسران و زنان گذاشت.  زنان مسابقه را بردند . مغول دستور داد  همه لباس مردان را بپوشید. همه  صبح زود آماده شدند بچه ی کوچک که برای بازی با بچه های همسایه رفته بود او  را همسایه ها طناب پیچ کردند و در خانه شان زندانی کردند. جنگ بین سپاه یکصد و بیست نفری حاکم سراوان با خانواده بیست نفری مغول شروع شد.

مبارزه تا سه روز طول کشید از سپاه یکصدو بیست نفری   خیلی ها  زخمی  و کشته  شدند  و تمام خانواده ی سردار مغول شهید شدند به خاطر  عزت بلوچ  تنها دختر عموی حاکم سراوان و پسر کوچولوی مغول  کسی دیگر باقی  نماند. حاکم با سر شکستگی و شکست سخت به سراوان برگشت . امروزه گورستانی در آنجا است که  حدود پنجاه  الی  شصت گور در آن وجود دارد این گورستان بسیار  قدیمی می باشد .

 فصل دوم داستان

بعد از آن جنگ شوم تمام خانواده سردار مغول(بجز پسر کوچک سردار و همسر اولیاء که حامله بودند) شهید شدند و کسی دیگر نماند  بعد از چند سال تمام سزمین های سردار توسط عده ای ازاقوام مجاور و افراد نزدیک روستا تصرف شدند. همسر اولیاء سرپرستی بچه مرحوم مغول را با فرزندانش به عهده گرفت. زندگی بسیار سختی داشتند تا اینکه فرزندان بزرگ شدند.

 فرزند مرحوم مغول که  شهسوار نام داشت جوانی بلند قد و قوی شده بود . روزی همبازی هایش به او طعنه می زنند که شما دو برادر بی پدر و بی اصل هستید. آن دو نفر با عجله پیش مادرشان می روند  و در هنگام پختن نان می رسند.

 از مادر پرسیدند: پدر ما چه کسی بوده است؟ مگر ما بی اصل و نسب هستیم؟ مادر اشکش درآمد و گفت: خدا نکند چه کسی این حرف را به شما گفته است ؟ من می ترسم که با گفتن واقعیت زندگی کوچکمان خراب شود  بچه ها اصرار کردند مادر بلند شد و فرزندان را سر مقبره پدر شان برد وگفت : این قبر ها را می بینید این ها خانواده شهسوار هستند که همه بخاطر میار داریشان شهید شده اند.

  این زمین ها را می بینید همه اموال پدرانتان بوده اند که قبایل دیگر آنها را تصرف کرده اند. بچه ها تمام واقعیت را فهمیدند و راهی سراوان شدند. با تلاش فراوان  منطقه  حاکم سراوان را پیدا کردند آن دو جوان سیمایی زیبا داشتند و خیلی  قوی بودند. به حاکم آنجا گفتند: ما چوپانیم شما برای ما کاری ندارید؟ حاکم چند گله به آن دو نفر داد .

آن ها حدود دو سال کامل چوپانی کردند و تمام راه ها و افرادی که حاکم با آنها رابطه داشت را بررسی کردند. حاکم از این دو نفر خیلی خوشش آمده بود. آنها در خانواده حاکم جای خاصی پیدا کرده بودندو چند دفعه به آنها پیشنهاد داده شده بود که محافظان حاکم شوند ولی آنها قبول نکردند.

  تا اینکه قحط سالی درآنجا افتاد.آن دو نفر به حاکم گفتند:  امسال که قحطی است ما گوسفندان را برای چراه  به تفتان می بریم . حاکم قبول کرد تازه نقشه قتل حاکم را پیاده کردند . هر دو مشورت نمودندکه ما یک روز زودتر به طرف تفتان حرکت کنیم و شب برگردیم تا کار حاکم را تمام کنیم و به گله برگردیم تا افراد حاکم به فکر ما نیفتند روز مورد نظرشان فرا رسید.

  شب  وارد قصر حاکم شدندو تمام راه قصر را بلد بودند.ولی حاکم از ترس اینکه مبادا روزی کسی از سمت جنوب بیاید و مرا بکشد دو محافظ در اتاقش داشت . اتفاقا در این روز جشنی در قصر برپا بود که زن و دختران حاکم در جشن حضور داشتند. حاکم و پسرش خواب بودند. شهسوار(فرزند  سردار مغول) و برادرش( که همان پسر اولیاء می باشد) دستبکار شدند.به سرعت نگهبانان را کشتند و وارد اتاق حاکم شدند. حاکم را آرام از خواب بیدار کردند. حاکم از خواب بلند شد و حیرت زده به دو نفر نگاه کرد  و با صدای آهسته گفت: مگر شما به تفتان نرفته اید؟ شهسوار گفت: به شما نگفته اند که خون بلوچ هیچ وقت پایمال نخواهد شد  ما از همان نسل سردار مغول هستیم.

  امشب شما و پسرت را به پیش پدرمان می فرستیم . ولی مثل تو نامرد نیستیم که زنان و دختران را قتل عام کنیم اگر بخواهیم همه را می کشیم ولی این رسم مردانگی و بلوچی نیست.

  پس سر حاکم و پسرش را از تنشان جدا کردند. و به آرامی از قصر بیرون رفتند و  بر دوش خودشان شاخه های  درخت خرما بستند تا اثری از رد پایشان باقی نماند و به طرف گله حرکت کردند .

صبح که شد همه از کشته شدن حاکم باخبر شدند ولی فکرشان نمی رسید که این کار چوپان ها باشد.  نه ردپایی بود و نه دلیلی بر اینکه  آن شب شوم آن دو نفر در قصر بوده اند. تا  اینکه مدتی از این ماجرا گذشت.  خانواده حاکم قاصدی را به تفتان فرستاد.وقتی قاصد به تفتان رسید گله گوسفندان سالم بود ولی از آن دو خبری نبود. چوپان دیگری از گله نگهداری می کرد و آنها دستمزد چوپان را هم داده بودند. و گفته بودند که: این گله مربوط  به حاکم سراوان هست هر کس که آمد گله را به او تحویل دهید . و به آن بگویید که ما  از حاکمان جنوب بلوچستان بودیم و انتقام خودمان را گرفتیم . اگر جرات دارید به دنبال ما بیایید. این حرف ها به خانواده حاکم رسیدند.

همسر حاکم دستور داد دیگر دنبال قاتل شو هرم نگردید  چون شوهرم با نامردی خانواده آنها را به  قتل رسانده بود. درحالی که آن دو نفر  می توانستند در آن شب تمام مردم قصر را بکشند و همه را مسموم کنند ولی این کار را نکردند این از راد مردی این دو نفر دلاور بوده است. این داستان واقعی است . و من این داستان  را از پدر بزرگم  شنیده ام.

نویسنده داستان اسلام رندبلوچ

راوی داستان مرحوم حاجی محمدنور رندبلوچ





این مطلب را به اشتراک بگذارید :

اشتراک گذاری در بالاترین اشتراک گذاری در دنباله اشتراک گذاری در وی ویو اشتراک گذاری در کلوب اشتراک گذاری در مهندس اشتراک گذاری در خوشمزه اشتراک گذاری در فیس بوک اشتراک گذاری در فرندفید اشتراک گذاری در توییتر ایمیل کردن این مطلب .::. خانگی سازی تماس با من اضافه کردن اینجا به علاقه مندیها صفحه RSS را اینجا ببینید

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 1390/08/29 توسط انـــــــو ر

غروب دلنواز

سرسبزی زین الدینی

نخلستان

نخل آینده

مرد بلوچ در کنار شترش

میوه درخت كنار(ازگونه های بلوچستان)

منظره ای زیبا ازیك باغچه

شالیزار

 





این مطلب را به اشتراک بگذارید :

اشتراک گذاری در بالاترین اشتراک گذاری در دنباله اشتراک گذاری در وی ویو اشتراک گذاری در کلوب اشتراک گذاری در مهندس اشتراک گذاری در خوشمزه اشتراک گذاری در فیس بوک اشتراک گذاری در فرندفید اشتراک گذاری در توییتر ایمیل کردن این مطلب .::. خانگی سازی تماس با من اضافه کردن اینجا به علاقه مندیها صفحه RSS را اینجا ببینید

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 1390/08/29 توسط انـــــــو ر
(تعداد کل صفحات:42)      ...   5   6   7   8   9   10   11   ...  
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک