دوستان عزیز داستان مغول بلوچ را به طور کامل بخوانید چون شاهنامه آخرش خوش سپس نظرتون را درباره داستان بگویید؟
منت خدای را عزوجل که طاعتش موجب قربت است و به شکراندرش مزید نعمت هر نفسی که فرو می رود ممد حیات است و چون بر می آید مفرح ذات. پس در هر نفسی دو نعمت موجود است و بر هر نعمت شکری واجب از دست و زبان که برآید که از عهده شکرش به در آیدباران رحمت بی حسابش همه را رسیده و خوان نعمت بی دریغش همه جا کشیده است.
یکی بود یکی نبود زیر گنبدکبود یک رادمرد غیور زیر آسمان کبود زندگی می کرد اکنون داستان به این شرح است.

راوی داستان مغول بلوچ
فصل اول:
سال پیش زمانی که پدر بزرگم زنده و در قید حیات بود دیدم با مادر بزرگم دعوایش شده وقتی من رسیدم دیدم که مادر بزرگم از ناراحتی گریه می کند. از او پرسیدم: چه شده است؟
گفت: پدر بزرگت به من توهین کرده است. گفتم :چه گفته است؟گفت :( رند منی میری چاکر چوک انت بّر منی سروکی خر چوک انت معنی: قبیله رند کسانی هستند که از نوادگان میر چاکر رند می باشند مفهوم مصراع دوم بیت قبیله بر و بلیده ایی مانند کسی که کاری از دستشون ساخته نیست حرف زیاده میزنند ) من در جوابش گفتم :شما هم به او می گفتید(رند همائنت دادر وسبی نشتگ انت یی پچارمات انت که مند و بلو نشتگ انت معنی: اقوام رند اصیل کسانی هستند که در شهری بنام دادر و سبی زندگی می کنند و امیخته از نژادهای مختلف نیستند و این رند هایی که در شهر مند و بلو زندگی می کنند از رگ و ریشه مختلفی برخوردار هستند یعنی با قبایل مختلف وصلت و ازدواج نمودند به همین خاطر به آنها پچار مات می گویند )نارحت شد وگفت : تو نباید این را می گفتید.چرا که من در یک خانواده بزرگ به دنیا آمده ام که همه به خوش قولی امانت داری وغیرت زبان زد دیگر اقوام بلوچ بوده اند. داستان از این قرار است: حاکم بزرگ در یکی از ایالات بلوچستان غربی امروزه به نام بر بالقطر معروف است که دو برادر بنام های میرو و مغول معروف بودند. مغول بلوچ بیش از سی سال حاکم آن منطقه بود و به عدالتگری معروف بودند.
او رسمی داشت که در هر ماه تمام رؤسای ده و روستا ها را جمع می کرد و از احوال آن مناطق یکی یکی از آنها سوال می کرد و مشکلات آن مناطق را حل می کرد. زندگی مردم به خوبی و کامروایی می گذشت تا اینکه روزی یکی از سران قبایل محل پیش مغول آمد. مغول از او پرسید:چه شده؟ او از شرم و حیا چیزی نمی گفت. تا اینکه تمام سران قبایل مختلف رفتند. و آخر وقت مغول دوباره از وی سوال کردند تا اینکه گفت: شما برادر زاده ای داریدکه در روستای ما با یکی از دختران بدکاری میکند .
سپس مغول از او پرسید: او چه هنگام به روستای شما می آید؟ آن مرد گفت: صبح موقع طلوع آفتاب وقتی که خورشید در آسمان ظاهر می شود.حاکم به خادمش دستور داد، که اسلحه اش را آماده کند (آن زمان اسلحه ها تپانچه بودند و به غیر از حاکمان و بزرگان طوائف کسانی دیگر نداشتند.)
حاکم شروع به تمیز کردن اسلحه کرد در این هنگام همسرش گفت : شما دارید چکار می کنید؟ مغول بلوچ گفت من خیلی وقت است که شکار نکرده ام و می خواهم فردا صبح به شکار بروم . اسب ها را آماده کنید همه آماده شکار شدند مغول تمام شب را با عبادت گذراند تا این که وقت آمدن برادر زاده به روستا فرا رسید مغول به طرف قسمت جنوبی قلعه و بالای دیوار رفتند و منتظر ماندندو به محضی که اسب سوار (برادرزاده اش) ظاهر شد شلیک کردند . همه اهالی قلعه باخبر شدند،خیلی از خادمان خود را سریع به حاکم رساندند.
حاکم دستور داد :که من آهویی شکار کرده ام پایین قلعه افتاده است بروید و آن را بیاورید.
خادمان با شتاب به پایین قلعه رسیدند و با دیدن جسد برادر زاده حاکم و اسبش که بالای سرش ایستاده بود با گریه جسد (برادر زاده حاکم) را بر داشتند و به قلعه آورندند . حاکم دستور دادند:که تمام سران قبایل مختلف را دعوت کنید.بعد از دعوت همه حاضر شدند . حاکم دستور دادند: هر کسی از این مرد شکایت و گله ای دارد بیاید.هیچ کس نیامد دستور داد دختری که با این رابطه داشته است را بیاورید.دختر را آوردند.به دختر گفت: حلالش کن و حاکم دختر را با یکی از پسران خود عقد کردند.
بعد از جلسه که سردار قبیله بر بین اقوام خود برگزار کرد همه را احضار کرد که در آخر هفته تمام سران قبایل مربوط قبیله بر حاضر شوندچون کار مهمی دارم . همه در روز مقرر حاضر شدند سردار بلند شد و بالای تپه رفت و گفت : ای اقوام من اگر در این سال ها کسی از من رنج و گله دارد بگوید همه گفتند: هیچ کدام ما چنین جسارتی نمی کنیم شما و پدرانتان بر ما حق پدری داشته اید بعد سردار دستور داد که دو یا سه بگ شتر آمده کنید که من و خانواده ام می خواهیم سرزمین پدریمان را ترک کنیم وتمام زمین های کشاورزی که نزد مردم بوده را به آنها و گذار کرد وخود وخانواده خود را برداشت و رفت. در این زمان برادرش (میرو) از کار برادر باخبر شد. با سپاهش پی برادر رفت و در مکانی جلویشان را گرفت و از وی پرسید: شما چه کار کرده اید؟ بچه ای را که کشته اید بچه خودت بوده من از خونش گذشتم . در این موقع مغول آه بلندی کشید وگفت:(( من چو میرو لدا گندا بالقطر بوران چراگاه بیت)) (یعنی:کار از ما بزرگترها خراب می شود. کوچکترها از آن تقلید می کنند. مملکتی که چنین نابود شود کوچ کردن بهتر است . معنی ضرب المثل به این صورت که من ناراحتی و افسردگی برادرم (میرو) را تحمل نمی کنم و بهترین راه این است که این شهر و دیار را ترک کنم و این شهر به گمانم به ویرانه ای تبدیل می شود که چراگاهی برای اسبان و شتران می شود.)لطفا از سر راه من کنار برو و دیگر دنبالم نیائید .
سردار بزرگ راهش را گرفت و رفت . تا اینکه به سرزمین خوش آب و هوایی به نام زحران رسید آنجا را خریداری کرد و به فرزندانش گفت :زمان حاکمی تمام شده لطفأ مثل رعیت(مردم) زندگی کنید بیایید این زمین ها را آباد کنیم و مثل انسانهای گمنام زندگی مان را بگذرانیم. چند سالی گذشت تا اینکه مردی بنام اولیا ء از حاکمان سراوان به او پناه آورد و زنی همراهش بود گفت :نامزد من است که حاکم سراوان به وی نظر سوء داشته است. من از آنجا کوچ کرده ام و ممکن است که دنبالم بیاید به من پناه میدهید؟ (مرد نمی دانست این همان حاکمی است که تمام حاکمان بر سرش قسم می خوردند.) مغول وی را پناه داد .پس از مدتی مغول زن را به عقد اولیاء در آورد. روز گار طبق مراد آنها می گذشت تا اینکه سر و کله حاکم سراوان پیدا شد. حاکم نزدیک روستای میر مغول چادر زد و پیام فرستاد من حاکم سراوانم و میخواهم اولیاء را با دختر عمویم به من تحویل بدهید من خوب میدانم که شما چه کسی هستید. ولی دور و زمان ازان شما نیست.
میر مغول گفت: من فرزندانم را برای چنین روزی بزرگ کرده ام من برای آبروی قومم از تمام اموالم گذشته ام و حالا اگر بعد از عمری عزت و آبرویم را از دست بدهم دیگر برایم چه می ماند؟( در قوم بلوچ اینگونه نیست باید پناهش را بدهد.) حاضرم خانواده ام را فدا کنم بهتر است برگردی به همان شهر خودت(سراوان). وگرنه پشیمان می شوی. سردار با فرزندانش مشورت کرد و گفت: زنان را به روستای همسایه ببرید جنگی در پیش داریم زنان و عروسان و دختران گفتند: اگر پسرانتان شمشیر را از دست ما خارج کنند ما حاضریم به روستای همسایه برویم مغول مسابقه شمشیر زنی بین پسران و زنان گذاشت. زنان مسابقه را بردند . مغول دستور داد همه لباس مردان را بپوشید. همه صبح زود آماده شدند بچه ی کوچک که برای بازی با بچه های همسایه رفته بود او را همسایه ها طناب پیچ کردند و در خانه شان زندانی کردند. جنگ بین سپاه یکصد و بیست نفری حاکم سراوان با خانواده بیست نفری مغول شروع شد.
مبارزه تا سه روز طول کشید از سپاه یکصدو بیست نفری خیلی ها زخمی و کشته شدند و تمام خانواده ی سردار مغول شهید شدند به خاطر عزت بلوچ تنها دختر عموی حاکم سراوان و پسر کوچولوی مغول کسی دیگر باقی نماند. حاکم با سر شکستگی و شکست سخت به سراوان برگشت . امروزه گورستانی در آنجا است که حدود پنجاه الی شصت گور در آن وجود دارد این گورستان بسیار قدیمی می باشد .
فصل دوم داستان
بعد از آن جنگ شوم تمام خانواده سردار مغول(بجز پسر کوچک سردار و همسر اولیاء که حامله بودند) شهید شدند و کسی دیگر نماند بعد از چند سال تمام سزمین های سردار توسط عده ای ازاقوام مجاور و افراد نزدیک روستا تصرف شدند. همسر اولیاء سرپرستی بچه مرحوم مغول را با فرزندانش به عهده گرفت. زندگی بسیار سختی داشتند تا اینکه فرزندان بزرگ شدند.
فرزند مرحوم مغول که شهسوار نام داشت جوانی بلند قد و قوی شده بود . روزی همبازی هایش به او طعنه می زنند که شما دو برادر بی پدر و بی اصل هستید. آن دو نفر با عجله پیش مادرشان می روند و در هنگام پختن نان می رسند.
از مادر پرسیدند: پدر ما چه کسی بوده است؟ مگر ما بی اصل و نسب هستیم؟ مادر اشکش درآمد و گفت: خدا نکند چه کسی این حرف را به شما گفته است ؟ من می ترسم که با گفتن واقعیت زندگی کوچکمان خراب شود بچه ها اصرار کردند مادر بلند شد و فرزندان را سر مقبره پدر شان برد وگفت : این قبر ها را می بینید این ها خانواده شهسوار هستند که همه بخاطر میار داریشان شهید شده اند.
این زمین ها را می بینید همه اموال پدرانتان بوده اند که قبایل دیگر آنها را تصرف کرده اند. بچه ها تمام واقعیت را فهمیدند و راهی سراوان شدند. با تلاش فراوان منطقه حاکم سراوان را پیدا کردند آن دو جوان سیمایی زیبا داشتند و خیلی قوی بودند. به حاکم آنجا گفتند: ما چوپانیم شما برای ما کاری ندارید؟ حاکم چند گله به آن دو نفر داد .
آن ها حدود دو سال کامل چوپانی کردند و تمام راه ها و افرادی که حاکم با آنها رابطه داشت را بررسی کردند. حاکم از این دو نفر خیلی خوشش آمده بود. آنها در خانواده حاکم جای خاصی پیدا کرده بودندو چند دفعه به آنها پیشنهاد داده شده بود که محافظان حاکم شوند ولی آنها قبول نکردند.
تا اینکه قحط سالی درآنجا افتاد.آن دو نفر به حاکم گفتند: امسال که قحطی است ما گوسفندان را برای چراه به تفتان می بریم . حاکم قبول کرد تازه نقشه قتل حاکم را پیاده کردند . هر دو مشورت نمودندکه ما یک روز زودتر به طرف تفتان حرکت کنیم و شب برگردیم تا کار حاکم را تمام کنیم و به گله برگردیم تا افراد حاکم به فکر ما نیفتند روز مورد نظرشان فرا رسید.
شب وارد قصر حاکم شدندو تمام راه قصر را بلد بودند.ولی حاکم از ترس اینکه مبادا روزی کسی از سمت جنوب بیاید و مرا بکشد دو محافظ در اتاقش داشت . اتفاقا در این روز جشنی در قصر برپا بود که زن و دختران حاکم در جشن حضور داشتند. حاکم و پسرش خواب بودند. شهسوار(فرزند سردار مغول) و برادرش( که همان پسر اولیاء می باشد) دستبکار شدند.به سرعت نگهبانان را کشتند و وارد اتاق حاکم شدند. حاکم را آرام از خواب بیدار کردند. حاکم از خواب بلند شد و حیرت زده به دو نفر نگاه کرد و با صدای آهسته گفت: مگر شما به تفتان نرفته اید؟ شهسوار گفت: به شما نگفته اند که خون بلوچ هیچ وقت پایمال نخواهد شد ما از همان نسل سردار مغول هستیم.
امشب شما و پسرت را به پیش پدرمان می فرستیم . ولی مثل تو نامرد نیستیم که زنان و دختران را قتل عام کنیم اگر بخواهیم همه را می کشیم ولی این رسم مردانگی و بلوچی نیست.
پس سر حاکم و پسرش را از تنشان جدا کردند. و به آرامی از قصر بیرون رفتند و بر دوش خودشان شاخه های درخت خرما بستند تا اثری از رد پایشان باقی نماند و به طرف گله حرکت کردند .
صبح که شد همه از کشته شدن حاکم باخبر شدند ولی فکرشان نمی رسید که این کار چوپان ها باشد. نه ردپایی بود و نه دلیلی بر اینکه آن شب شوم آن دو نفر در قصر بوده اند. تا اینکه مدتی از این ماجرا گذشت. خانواده حاکم قاصدی را به تفتان فرستاد.وقتی قاصد به تفتان رسید گله گوسفندان سالم بود ولی از آن دو خبری نبود. چوپان دیگری از گله نگهداری می کرد و آنها دستمزد چوپان را هم داده بودند. و گفته بودند که: این گله مربوط به حاکم سراوان هست هر کس که آمد گله را به او تحویل دهید . و به آن بگویید که ما از حاکمان جنوب بلوچستان بودیم و انتقام خودمان را گرفتیم . اگر جرات دارید به دنبال ما بیایید. این حرف ها به خانواده حاکم رسیدند.
همسر حاکم دستور داد دیگر دنبال قاتل شو هرم نگردید چون شوهرم با نامردی خانواده آنها را به قتل رسانده بود. درحالی که آن دو نفر می توانستند در آن شب تمام مردم قصر را بکشند و همه را مسموم کنند ولی این کار را نکردند این از راد مردی این دو نفر دلاور بوده است. این داستان واقعی است . و من این داستان را از پدر بزرگم شنیده ام.
نویسنده داستان اسلام رندبلوچ
راوی داستان مرحوم حاجی محمدنور رندبلوچ
این مطلب را به اشتراک بگذارید :
.::.