♥̉̉̉سفر چابهار♥̉̉̉ سمن گردشگری آدینه جنوب
My Name Is Baloch No Terrorist
درباره وبلاگ


من عاشقم عاشق دیاری كه ندارم من باشم تو نیستی همه دنیا می داند ساده زیست باید میدانست عاشق بود عاشقی دانست.ما نه طرفدار گروهی نه حزبی هستیم فقط تلاش می كنیم به وطن وبلوچستان خدمت واطلاع رسانی كنیم.
بلوچ ایرانی بودن برام یک افتخار بزرگ هست و خدمت کردن در این راه بزرگتر.
كاراین وب منطبق با قوانین جمهوری اسلامی ایران می باشد.

استفاده از مطالب این وب با ذکر منبع بلامانع می باشد.
کانال تلگرامی ما
http://t.me/yasariray

شماره واتس آپ:
شماره شبکه های اجتماعی وتماس:00989159455054
Instagram:@chabahar_traveving_ngo
Telegram:@bachek
facebook:anvar mihandost

مدیر وبلاگ : انـــــــو ر میهن دوست
نظرسنجی
بنظر شما آیا این وبلاگ به كار خود ادامه دهد؟




فصل سوم سفرنامه

عنوان برنامه: سفر به سرزمین رازها و رمزها، چابهار همیشه بهار

راهنماهای محلی: سلمان رئیسی ، انور میهن دوست

نویسنده: زهرا شجری

روز چهارم سفر و روز دوم گشت در چابهار (1397/01/05)

بسیار سفر باید ، اما زمان می خواهد تا پخته شود خامی.

 

مسیر جاده درگس خودم

همانطور که در فصل دوم سفرنامه ذکر کرده بودم شب را در کنار ساحل با فیتو پلانکتونهای درخشان آبی تا پاسی از شب که نه، تا امتداد روز 97/01/05 دوستی کردیم . اگر چه رها کردن فیتو پلانکتونها سخت و آزار دهنده بود اما خستگی و خواب قویتر بود و هوش را از سرمان ربوده بود، در حالی که فیتوها به نظاره گر ما در تلاطم بودند و من نیز محو تماشای آبی درخشان آنها بودم کم کم در کیسه خواب خود خزیده و خواب بر چشمانم مستولی گردید. صبح با نوازش نمناکی از خواب پریدم.



برگرفته شده از girlytravels.blog.ir

چشمانم را نیمه باز کردم ولی گویی جسمم نیز تمایلی به بیدار شدن نداشت از اینرو چشمانم را دوباره بستم اما انگار قطرات تصمیم به بازی داشتند و نمی خواستند دست از سرم بردارن به خاطر همین چشمانم را باز کرده و لبخندی زدم ویکدفعه مثل اینکه متوجه چیزی شده باشم مثل برق گرفته ها از جا پریدم ، قطرات از سقف چادر روی ما می چکیدند ، با خود گفتم حتما باران آمده ، روی کیسه خوابم هم کمی نمناک شده بود ، وای بدتر از این نمی شد کوله وکوله دوربین ام هم نمور شده بودند. باعجله دوربین ام را از کوله اش درآوردم، خوشبختانه سالم بود و تازه یادم افتاد که کوله ها و کیسه خوابم ضد آب هستند، در حقیقت رطوبت زیاد شب گذشته در ساحل باعث شده بود قطرات آب هم مانند شن ها همراه همیشگی ما شوند که با تلالو زیبای بانوی مهر، خورشید تابان ،رقص صبحگاهی خود را آغاز کرده بودند و آهنگ دلنواز شروع صبحی زیبا را سر می دادند. خلاصه پس از یک خواب راحت در ساحل و یک ضد حال صبح اول وقت که به خودم زده بودم سمیه را نیز از خواب بیدار کردم ، از چادر بیرون را نگاه کردم خورشید درخشان از پس ابرها چشمکی زد تا شروع یک روز خوب دیگر را نوید دهد. ما نیز با آهنگ زیبای زندگی در طبیعت هم آواز شده و کیسه خوابها را جمع کردیم وسایل کوله را نیز جابه جا کردیم و بیرون از چادر گذاشتیم تا اشعه های گرم خورشید بدون چشمداشتی آنها را خشک کند. کم کم بچه های اتوبوس هم از خواب بیدار شده بودند و بعضی ها هم سحرخیزتر بودند و طلوع آفتاب را در ساحل به تماشا نشسته بودند و پاهای خسته خود را  به غوغای درون آب و خنکای شن های ساحل و ذهن پرتلاطم خود را به آبی دریای بیکران سپرده و با قدم زدن برآن در خیالات خود غرق شده بودند. تصمیم گرفتیم چادر را جمع کنیم اما چشمتان روز بد نبیند ، ما شب در چادر خود یک مهمان ناخوانده داشتیم که به حساب دوستی آرام و بی صدا و بدون اجازه در چادر ما آرمیده بود. باز هم شنهای دوست داشتنی، به زحمت آنها را از خواب بیدار کرده و راهی  دریا کردیم اگر چه فکر می کنم تعدادی از آنها هنوز در گوشه های از چادر سلمان جا خوش کرده باشند. که اگر اینچنین باشد در همینجا از سلمان نیز عذرخواهی می کنیم. بلاخره نمی دانم تا کجا باید از دست این دوستان پر دردسر و آرام عذرخواهی کنیم. با کمک یکی از دوستانمان مریم که از بچه های اتوبوس بود و شب قبل با هم دوست شده بودیم چادر را جمع کردیم و تحویل سلمان دادیم. سلمان برنامه روز 97/01/05 که در حقیقت روز دوم گشت در چابهار بود را به ما اعلام کرد. برنامه با خوردن یک صبحانه در طبیعت رو به دریا شروع می شد و راهنمای روز دوم را شخصی به نام انور معرفی کرد. ساعت حدود 8 راهنمای آن روز ما آمد و پس ازسلام و خوش آمد گویی خود را انور میهن دوست معرفی کرد. انور هم جوانی پویا و مودب بود اما چند سالی بزرگتر از سلمان و یاسین بود. بعد از اینکه صبحانه را که نان و پنیر و گوجه و خیار بود به همراه آناناس کنار بچه های صمیمی اتوبوس میل کردیم سوار ماشین انور که یک پروتون سبز رنگ به آرم سمن گردشگری آدینه جنوب بود شدیم تا همجوار بچه های اتوبوس به سمت هدف اول گردشگری در حرکت باشیم. مسیر حرکت فوق العاده زیبا بود در یک سمت، کوههای مینیاتوری مانند عمارت بزرگ ویران شده ای که تنها بقایایی از برج و باروی آن باقی مانده باشد خودنمایی می کرد و در سمت دیگر جاده ، دشتی که نشان می داد در زمان مهربانی بیشتر آسمان و سهم بیشتر آنان از قطرات آبی آب برای خود دشتی بود بسیار زیبا همچون دختران نوعروس تازه به خانه بخت رفته که روزگار آن را خشک و چروکیده کرده بود. قطعا اگر کمی به صدای نحیف از چاه درآمده اش گوش جان می سپردی می شنیدی که می گفت که من و کوه روزگاری مهربانی را بی واسطه  و بی دلیل بهم می بخشیدیم و برای خود دشتی زیبا بوده ام. اما ما فقط توانستیم گوشی داشته باشیم برای شنیدن ناله های بی رمقی که از لبان خشکیده ترکیده خورده بدون آب بیرون می آمد. با همه اینکه دشت طراوت خود را از دست داده بود و خشکیده شده بود ولی همچنان در کنار عمارت به هم ریخته سنگهای برش خورده در برابر سیلی تند باد و باران جلوه نمایی می کرد.

مسیر جاده ای درگس

مسیر حرکت به سمت درگس، عکاس: زهرا شجری(1397/01/05)

 با اشاره انور به بلندایی در دوردست خیره شدیم، در بلندین قله کوه های این مسیر سر ماده شیری خودنمایی می کرد، دست طبیعت عجب خلاقیتی دارد. با توجه به اینکه کمی جلوتر از اتوبوس بودیم از فرصت استفاده کرده و انور توقف کرد و زمانی را برای عکس گرفتن صرف کردیم اما اتوبوس هم توقف کرد و همه بچه ها مشغول عکس گرفتن شدند.

سر ماده شیر

مسیر حرکت به سمت درگس، سنگی شبیه سر ماده شیر، عکاس: زهرا شجری(1397/01/05)

برای رسیدن به مقاصد گردشگری روز دوم مسیرها طولانی تر بودند از این رو ما زمان بیشتری داشتیم تا از راهنمایی خود کمی در مورد شهر، مردم ، آداب، سنن و غذاهای آنها بپرسیم که در این مورد به طور جداگانه صحبت خواهم کرد. در کنار یک مسجد توقف کردیم تا بچه ها بتوانند از سرویس بهداشتی استفاده کنند در همین حین یکی از بچه های اتوبوس که از تهران آمده بودند سلام داد و پس از اجازه سوار خودروی ما شد و اسم خود را لیلا معرفی کرد. ما که کلا از آشنا شدن با افراد جدید خوشحال می شدیم استقبال کردیم . لیلا دختر خوب و جالبی بود، سفرهای زیادی هم کرده بود اما نوع سفرش با من و سمیه که با کوله حرکت می کردیم متفاوت بود. خلاصه مسیر ادامه داشت تا ظهر که مجددا انور در نزدیکی مسجد دیگر توقف کرد . سمیه کمی سردرد گرفته بود، انگار دچار افت فشار شده بود، یا شاید هم کمبود خواب بود از این رو به  ناچار یک قرص مسکن خورد تا کمی از سردردش کم شود.به علت طولانی بودن مسیرحساب وکتاب ساعتها از دستم رفته بود به خاطر همین بی خیال زمان شده و زمان را به ساعت سپرده و در بی زمانی گشت و گذار کردم. مسیر به سمت روستای بود که جایگاه یک جانور نادری از جانواران ایران بود که با همه زمختی و ترسناکی اش محبوب مردم این منطقه بود. بله صحبت از یک شکارچی قوی و سریع با نام محلی گاندو می باشد. بلاخره به ایستگاه تحقیقاتی ریکوکش رسیدیم.

این ایستگاه تحقیقاتی در حوالی روستای درگس واقع در کیلومتر ۳۰ محور ارتباطی جکیگور - چابهار در حریم رودخانه سرباز با هدف تحقیقات و تکثیر و پرورش تمساح پوزه کوتاه مردابی با اسارت در سال ۱۳۸۹ راه اندازی شد و در حال حاضر حدود 70 تمساح پوزه کوتاه مردابی بالغ در سایت ریکوکش در فضایی طبیعی به مساحت 10 هکتار نگهداری می شوند.

وقتی در مورد این نوع تمساح جستجو می کردم تا اطلاعات کامل تری داشته باشم برایم جالب بود که همه جا خواندم بسیاری از مردم محلی در هنگام ورود این خزنده به درون روستاها در نخستین اقدام از محیط بانان این سازمان برای زنده‌گیری تمساح درخواست کمک می کنند و تا کنون اتفاق نیفتاده است که مردم محلی تصمیم به قتل این حیوان بگیرند . در حقیقت مردم محلی محیط زندگی آنها را پذیرفته اند، حتی در چند سال گذشته که خشکسالی عرصه را برای زندگی این حیوان تنگ کرده بود مردم محلی برای نجات این حیوانات نسبت به انتقال آب به برکه‌ها و زیستگاه این حیوان اقدام می‌کردند زیرا معتقد بودند با مرگ گاندوها خشکسالی بر منطقه حاکم می شود.تمساح پوزه کوتاه ایرانی از نظر اندازه و قد یک تمساح با جثه متوسط است و می‌تواند تا طول 4 متر نیز رشد کند. این تمساح ها  بصورت دستی بوسیله مرغ زنده تغذیه می‌شوند.

گاندو

 ایستگاه تحقیقاتی ریکوکش، محل پرورش تمساح پوزه کوتاه ایرانی(گاندو)

پس از دیدن این حیوانات مرموز بسیار آرام که حتی آرام بودنشان نیز ترسناک بود به سمت خانه محلی در یک روستا رفتیم تا ناهار را در آنجا بخوریم. یک حیاط که دارای چند خانه در کنار هم می باشند، قبلا نیز از این نوع خانه ها در روستای ابر محدوده جنگل ابر هم دیده بودم که اکثر آنها  قوم و خویش هستند که  در کنار یکدیگر زندگی می کنند. سبک جالبی از خانه سازی و زندگی کردن با یکدیگر است.

اما بعد از این همه مسافت، گفتگو در مورد ناهار خستگی را رفع می کند، ناهار، یک غذای فوق العاده که باید حتما بچشی تا بفهمی چه می گویم بله بریانی اما کاملا متفاوت با بریانی اصفهان، بریانی اصفهان از گوشت و مخلفات دیگر درست شده است اما بریانی بلوچی از برنج و تکه های مرغ و ادویه مخصوص درست شده است. شاید با خود بگوید که این همان جوجه کباب یا پلو و مرغ خودمان است اما باید بچشید تا ببینید که کاملا متفاوت از آن می باشد.

بریانی

                                                 خوراک محلی، بریانی بلوچی، (1397/01/05)

بعد از صرف ناهار بچه ها کمی استراحت کردند و با یک شیر چای طعم مان شیرین تر شد بعضی از بچه های تور باید برمی گشتند چون سفرشان به اتمام رسیده بود با سمیه به حیاط آمدیدم تا حال و هوایی عوض کنیم و اطراف را ببینیم. بیرون که آمدیم یاسین را دیدیم سلام و احوالپرسی کردیم. او باید یکی دو تا از بچه ها را به فرودگاه می رساند در حیاط نشسته بودیم و به شیطنت بزها که بر سر یک تکه نان با هم به کشمکش و نزاع پرداخته بودند نگاه می کردیم که اعلام کردند حرکت کنیم. حرکت ما به سمت مسیری بود که از درد و اندوه زبانم قادر به بیانش نیست، آنجا زندگی انسانهایی را دیدیم که به حساب نمی آمدند، شمارش نمی شدند،گویی اصلا وجود نداشتند، چون شناسنامه ای نداشتند!کودکانی که نخواستند باشند ولی هستند.... هستند چون غیراز این بودن برایشان جایی نیست، انتخابی نیست،راهی نیست؛یا شاید راهی هست اما راه داری نیست!! آنجا منطقه دشتیاری در نزدیکی چابهار، بود. جایی که جز درد و رنج و فقر جایی نیست. با دختر بچه ها و پسربچه ها مشغول صحبت شدیم ، فارسی را نمی دانستند و به زبان زیبایی بلوچی سخن می گفتند ، یکی از آنها که پسربچه ای 12 سال بود و دارای شناسنامه بود وتوانسته بود به زحمت به مدرسه برود کمی فارسی را می دانست. سر صحبت را با این کلام باز کرد که در اینجا از زنان و دختران عکس نگیرید، صحبتهای ما را برای بقیه ترجمه می کرد و صحبتهای آنان را برای ما، از صحبتهایشان دانستیم که زمینی که در حال حاضر در آن ساکن هستند هم متعلق به یک فرد خیر می باشد که هر وقت بگوید باید آنجا را ترک کنند. این بازدید غم انگیز برای جاری کردن اشک و ناله سر دادن ما و بقیه نبود بلکه برای این بود که به خیرین گوش زد شود که در دورترین نقطه این مرزو بوم جایی که از نگاه ها پنهان است هنوز هم هستند افرادی که اصلا به حساب نمی آیند تا بلکه بشود کمی شرایط شان را تغییر داد.

عشایر دشتیاری

منطقه عشایر دشتیاری، عکاس: زهرا شجری (1397/01/05)

بعد از بازدید از منطقه عشایر دشتیاری راهی اقامتگاه بومگردی در یکی از روستاها شدیم ، راستش دیگر اسم روستاها از دستم به در شده است فقط می نویسم و اگر دوست داشتید می توانید با توری که من برای گردشگری انتخاب کرده  بودم همسفر شوید تا سفری پرهیجان و زیبا برایتان رقم بخورد. بلاخره رسیدیم به یک روستای آرم و خلوت که گویی کیلومترها از چابهار دور می باشد. اقامتگاه بومگردی از یک ساختمان که دارای 3 اتاق، یک پذیرایی کوچک،یک پارکینگ کوچک و 2 باب سرویس بهداشتی و حمام،یک حیاط و یک اتاق بزرگتر به شکل مستطیل در گوشه ای از حیاط بود تشکیل شده بود. یکی از سرویس ها در حیاط پشت ساختمان و آن یکی در داخل ساختمان بود، حیاط شن و ماسه بود و در گوشه ای از حیاط درخت و یک نوع گل بود که من بسیار دوست دارمش ،گل کاغذی صورتی رنگ، در گوشه ای دیگری از حیاط نزدیک ایوان یک درخت بزرگ دیگر بود البته دور تا دور اقامتگاه درخت بود. یک درخت تنومند دیگر هم در حیاط پشتی نزدیک حمام و سرویس بهداشتی بود که حوضچه ای زیر آن تعبیه شده بود که جلوه خاصی به حیاط پشتی می داد .پذیرایی در آنجا به عهده مرد جوانی بود که ملا صدایش می کردند، ملا انسان وارسته و مهمان نوازی بود. زمانی که تاریکی شب سپیدی روز را در زیر چادر خود پنهان می کرد همسر ملا به همراه خواهرش برای خوش آمد گویی و زدن طرح حنا آمدند ، طرح حنا را بچه ها اتوبوس از قبل سفارش داده بودند و دوست داشتند طرحی از نقش و نگارهای زیبای زنان بلوچ را بر روی دستانشان برای شهرهای خود به ارمغان ببرند. نقوش جالب بود و از حفظ زده می شد ولی اگر کسی طرحی هم داشت همان طرح را می زدند .هنوز طرح حنا تمام نشده بود که صدای موسیقی سنتی خاص بلوچستان هم آمد همراه با بچه های که طرح حنای آنها تموم شده بود به حیاط رفتیم، این بار نمی خواهم بگویم که هندوستان یا پاکستان را برایم تداعی می کرد زیرا که این موسیقی خاص این منطقه بود. اگر چه از نت ها و متن آن چیزی متوجه نمی شدم ولی دوستش داشتم و زیبا بود.(قسمتی از موسیقی سنتی بلوچی،اقامتگاه بومگردی چابهار،1397/01/05)

سپس دعوت شدیم به خوردن یک شام محلی و لذیذ ، تنورچه غذایی بسیار خوشمزه است که در حقیقت نام خود را از روش پخت در تنور گرفته است. تنورچه را معمولا به دو صورت سیخ زدن گوشت گوسفند و دیگری به شکل کامل کباب شده در تنور طبخ می کنند. البته ما این نوع غذا را با مرغ درسته خوردیم که بسیار هم لذیذ بود. همراه با تنورچه خورشتی دیگری به اسم آچارگوشت را که فکر می کنم از ماست و گوشت و یک سری مخلفات دیگر که من واقعا نمی دانم چگونه طبخ می شود را امتحان کردیم که اگر نگویم طعم فوق العاده ای داشته است در حقش کوتاهی کرده ام.

کم کم عقربه های ساعت به دو خط موازی عدد درج شده بر روی صفحه خود نزدیک می شدند و با ایستادن بر روی ساعت 11 شب  زمان رفتن دوستان و همراهان تور اتوبوس را نشان می داد. بچه ها وسایل های خود را جمع می کردند که سوار اتوبوس شوند و راهنمای آنها به نام عرفان که از تهران آمده بود و همشهریمان از آب درآمده بود همه چیز را بررسی می کرد که کسی یا چیزی جا نمانده باشد. با دوستانمان خداحافظی کردیم اگر چه دوست داشتیم زمان بیشتری را در کنار آنها می گذراندیم اما نمی شد، و ما ماندیم و یک خانه آرام بومگردی که در آنجا سراسر امنیت و آرامش بود.

پس از بدرقه دوستان تور اتوبوس، نوبت طرح حنای دست من بود که همسر ملا که زنی خوش برخورد و مهربان و دارای روابط عمومی بسیار بالایی بود شروع کرد به طرح زدن ، این آب و این رنگ چه هنرها و چه نقوش زیبایی را می تواند رقم بزند که هویت یک قوم، یک ملت را بیان می کند ، گاهی در پارچه های سوزن دوزی شده، جایی بر روی تار و پود فرش ها و زمانی هم بر روی لطافت و ظرافت پوست دست. زیباست، همه زیباست بخصوص وقتی که یک تمدن و یک تاریخ در پس پرده این همه نقش مدفون شده باشد.

حنای دست

طرح حنای دستانمان، (1397/01/05)

بعد از طرح حنای دست من همسر ملا برای شب نشینی ما را دعوت کرد به خانه اشان، ما هم دعوتش را پذیرفتیم آن هم ساعت ۱۱.۳۰ شب ، هر گز در ساعت ۱۱.۳۰ به مهمانی نرفته بودم، به همین علت است که می گویم چابهار پر جوش و خروش است و شهری پویا و زنده است .

خانه ملا خانه ای کوچک بود اما خانواده ای پر مهر با دلی به وسعت یک اقیانوس داشتند. ملا دو فرزند داشت یک پسر و یک دختر همسر ملا برایمان شربتی آورد که نه شیرین بود و نه ترش طعم آن را دوست داشتیم پرسیدم چیست؟ گفت شربت تمبرهندی، همان تمبرهندی که در پخت غذا از ان استفاده می شود، البته من همینطوری هم نمک می زنم و آنقدر می خورم که ضعف می کنم ولی هرگز فکر نمی کردم که از آن می شود شربت هم درست کرد، به هر حال من طعمش را دوست داشتم شاید اگر سفرنامه ام را دنبال کنید بگوید تو که از همه چیز خوشت آمد است، البته تا پایان سفر مانده است که بگویم چه چیزهای دیگری را دوست داشتم، که برای دانستن آن ناچارید افکار درهم ذهنم را مطالعه کنید. بعد از نوشیدن یک شربت نه ترش و شیرین، همسر ملا اجازه داد که عکسی با لباس سنتی آنها بگیریم و حتی ایشان لطف کردند و اجازه دادند که با شال عروسیش نیز عکس بگیرم. خلاصه بعد از یک شب نشینی که چه عرض کنم یک نیمه شب نشینی در ساعتی که نمی دانم چند بود بعد از یک دوش سرد که اساسی خستگی را از تنمان دور کرد تصمیم گرفتیم بخوابیم و زیر آخرین درجه کولر که نمی توانسیم کمش هم کنیم تا صبح خوابیدیم . ولی آن شب سرد در اقامتگاه بومگردی را نیز هرگز فراموش نخواهم کرد. جالب بود و به یادماندنی.

اگر می خواهید ادامه سفر را بدانید با ما همراه باشید در فصل چهارم سفرنامه از مجموع سفرهای نوروزی سال ۹۷ من و سمیه ، با شروع یک صبح دل انگیز در هوای لطیف بومگردی تا غروبی که رفته است به درک .

تشکر

با تشکر از انور میهن دوست برای یک گشت و گذار خوب و ملا و همسرش برای مهمان نوازی در اقامتگاه بومگردی.

نکته

۱-در سفر به چابهار حتما به یاد داشته باشید که هرگز از دختران و زنان عکس نگیرید مگر اینکه با اجازه فرد باشد، البته ادب حکم می کند که در همه جا لنز دوربینمان با اجازه فرد بر روی او بچرخد و فوکوس کند.

۲-حتما به یاد داشته باشیم که برای ورود به امکان مقدس مانند مسجد، کلیسا و... با حجاب وارد شویم چون مکانهای مقدس برای مردم آن منطقه مورد بازدید دارای قداست می باشد که بهتر است قداست آن شکسته نشود.

۳-به عنوان یک گردشگر، موظف هستیم که با احترام به مقدسات و آیین ها و مذاهب  هر بر بوم در شهرها به گشت و گذار بپردازیم.

 

 



برگرفته شده از girlytravels.blog.ir





نوع مطلب : گردشگری-توریستی، 
برچسب ها : سفرنامه چابهار، چابهار گردی، سفر چابهار، طبیعتگردی چابهار، راهنمای گردشگری چابهار،
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.





پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
 
 
بالای صفحه