♥̉̉̉سفر چابهار♥̉̉̉ سمن گردشگری آدینه جنوب
My Name Is Baloch No Terrorist
درباره وبلاگ


من عاشقم عاشق دیاری كه ندارم من باشم تو نیستی همه دنیا می داند ساده زیست باید میدانست عاشق بود عاشقی دانست.ما نه طرفدار گروهی نه حزبی هستیم فقط تلاش می كنیم به وطن وبلوچستان خدمت واطلاع رسانی كنیم.
بلوچ ایرانی بودن برام یک افتخار بزرگ هست و خدمت کردن در این راه بزرگتر.
كاراین وب منطبق با قوانین جمهوری اسلامی ایران می باشد.

استفاده از مطالب این وب با ذکر منبع بلامانع می باشد.
کانال تلگرامی ما
http://t.me/yasariray

شماره واتس آپ:
شماره شبکه های اجتماعی وتماس:00989159455054
Instagram:@chabahar_traveving_ngo
Telegram:@bachek
facebook:anvar mihandost

مدیر وبلاگ : انـــــــو ر میهن دوست
نظرسنجی
بنظر شما آیا این وبلاگ به كار خود ادامه دهد؟




سفرنامه ناشناخته ها

بعد یک هفته برنامه ریزی و تبلیغ تور به سفرهای ناشناخته سنگ های رنگی برسر کهیر روز جمعه نهم اسفند ماه ۹۸ در منطقه آزاد چابهار ساعت ۹ جمع شدیم

صبح ساعت هشت بیدار شدم و به دنبال امید رفتم ولی اون با تنبلی بیدار نشده بود گفت پنج دقیقه بعد بیا دور زدم رفتم کمی برای سفر خرید کردم یهو این وسط سمیه زنگ کجا برم گفتم کجایی گفت فلان جا گفتم وایستا میام دنبالت بعد پنج دقیقه داوود زنگ زد گفتم آماده باش میام دنبالت.

بعد خرید رفتم سراغ امید سوار شدیم رفتیم یخ گرفتیم و امید رفت سوپر مارکت باز هم خونسردی زیادی امید کلافه ام کرده بود گفتم سرش داد بزنم اما غر زدم.

با خنده پاسخ داد میدونستم عادتشه بعد رفتیم سمیه را سوار کردیم حرکت کردیم قسمت خونه داوود و حرکت بطرف منطقه آزاد چابهار.

این وسط حسین همش زنگ میزد

اگر چه بیست دقیقه دیر رسیدیم با تاخیراتی که امید و سمیه کرده بودن در کل همه را بیخیال الان باید ببینی کی رسیده کی هنوز نیومده

فاطمه با خانواده و ماشین خودش اومده بود مرضیه هم بود

حسین،مجید،اسلام هم بودن فقط نازنین، رسول، ستاره نیومده بودن بعد پنج دقیقه نازنین رسید چون سری قبل هم اومده بود با خوی هم آشنا بودیم البته نگم رها کردن سفرهای ناشناخته در کل برای کسی که یکبار بیاد سخت و آزار دهنده هست اما خستگی دارد تجربه کسب می کنی هوش را از سر میبره، در حالی که امروز قرار بود به جایی بریم که خیلی مبهم و ناشناخته بود اما به بچه ها گفتم جمع شید همه را توجیه کردم خلاصه اتفاقات سفرهای ناشناخته گل فشان های باهو اتفاق نیفتد

نظاره گر بودم شاید بقیه دوستان برسند اما خبر رسید رسول و ستاره نمیان!

خلاصه خداروشکر کردم چون اصلا جا نداشتیم

نازنین دختری پرانرژی و در تلاطم بود و با مرضیه دوست بود.

خورشید با نوازش خود گفت حرکت کنید برویم امروز چی می شود.

سمیه اولین بارش بود به سفرهای ناشناخته میومد چشمانش می گفت بامن حرف نزنید این دختر تا آخر سفر سکوت کرد کلا انرژی مثبت نداشت.

ولی گویی جسمش نیز تمایلی به حرکت نداشت اینرو از چشمانم هم میفهمیدی.

فاطمه انگار این وسط با مرضیه دوست شده بود بهش گفتم دست بردار تو با خانواده اومدی.

لبخندی زدم و گفتم همه سوار شید فاطمه راننده بود مادرش، فاطمه۲،فرزانه (خدا نکنه گیر این دختر بیفتید هر چی بگم در موردش کم گفتم)، عرفان در یک ماشین سوار شدند

حسین راننده ۴۰۵ بود با مجید،اسلام، داوود و امید همسفر شدند.

اما من با نازنین، مرضیه، سمیه و آقای علایی سوار پروتون شدیم. علایی را وسط راه سوار کردیم

روی هم ساعت ۹:۲۰ حرکت کردیم اما فکر شهاب ولم نمی‌کرد وسط راه یک منطقه سرسبز نزدیک بانسنت توقف کردیم و از چرای گاوها فیلم و عکس گرفتیم.

حدود ساعت ۱۰:۳۰ دقیقه به محل سنگ ها رسیدیم منطقه همه جا سبز بود و پر از گل و گیاه،

ولی شیطونی کردیم حال حسین را گرفتیم اول من شروع کردم و دور تا دور ماشین حسین را پر از گردو غبار کردم بعدش فاطمه شروع کرد حسابی حال حسین را گرفتیم نگم این منطقه کمی مسیر سخت رو آفرود دارد اما دم فاطمه با اون رانندگی اش گرم بهش نمره بیست باید داد.

بازدید را شروع کردیم، بدتر از این نمی شد که بچه ها هرچی سنگ می دیدند برمی‌داشتند تهدید من هم کارساز نبود تا اینکه کاری کردم همه سنگ ها را گذاشتن سرجاشون. امید با دوربینش غرق در عکاسی بود همه را ول کرده بود محو عکاسی و سنگ ها.

ناگفته‌ نماند من و امید ۱۸ سال باهم رفیقیم در واقع استاد بنده هستند و دومین وبلاگ نویس تاریخ چابهار هستند.

خوشبختانه همه سنگ ها را گذاشتن و بازدید از انواع سنگ و مرتب و رنگی در طبیعت حدود یک ساعت و نیم طول کشید منطقه سنگ های بُرسر فشار هوا کافی نیست و نفس همه بریده بود و برخی ها می گفتند برگردید

در حقیقت فشار زیاد در منطقه باعث شده بود همه تشنه بشن و از ماشین حدود یک کیلومتر فاصله داشتیم اما کسی متوجه نمیشد که با تلالو زیبا خورشید تابان، نرمی زمین زیرپاها و سفتی سنگ ها و فسیل های استخوان و انواع صدف چه باید کرد اصلا این منطقه چیست چرا اینجا آنقدر نرم و سنگ های رنگی و مرتب هستند؟!

وسط این همه زیبایی کوههای مریخی یک نهر از دل طبیعت رد می شد و پر بود از گل ها.

رقص شوق بچه ها تموم نشده بود که فاطمه۲ برگشت اما به کدام سمت؟؟؟!

خلاصه پس از یک غافلگیری و نقش عمیق و گریز مسیرش را عرفان بهش یادآوری کرد.

سمیه هنوز حرف نزده بود داوود هم همراهش بود.

ادامه دارد...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :





پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
 
 
بالای صفحه
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic