♥̉̉̉سفر چابهار♥̉̉̉ سمن گردشگری آدینه جنوب
My Name Is Baloch No Terrorist
درباره وبلاگ


من عاشقم عاشق دیاری كه ندارم من باشم تو نیستی همه دنیا می داند ساده زیست باید میدانست عاشق بود عاشقی دانست.ما نه طرفدار گروهی نه حزبی هستیم فقط تلاش می كنیم به وطن وبلوچستان خدمت واطلاع رسانی كنیم.
بلوچ ایرانی بودن برام یک افتخار بزرگ هست و خدمت کردن در این راه بزرگتر.
كاراین وب منطبق با قوانین جمهوری اسلامی ایران می باشد.

استفاده از مطالب این وب با ذکر منبع بلامانع می باشد.
کانال تلگرامی ما
http://t.me/yasariray

شماره واتس آپ:
شماره شبکه های اجتماعی وتماس:00989159455054
Instagram:@chabahar_traveving_ngo
Telegram:@bachek
facebook:anvar mihandost

مدیر وبلاگ : انـــــــو ر میهن دوست
نظرسنجی
بنظر شما آیا این وبلاگ به كار خود ادامه دهد؟




سفرهای ناشناخته سنگ های بُرسر کهیر (قسمت دوم)

در یک ضد حال گرم نیم روز، که به خودم دیده بودم سمیه هنوز در خواب سکوت بود و بیدار کردنش سخت، از منطقه بیرون اومدیم خورشید درخشان از ادامه سفر را منع مون نمی‌کرد، راستی مجید که در سفرمون بود ازش خبری نداریم و نداشتیم بنده خدا رفته یک گوشی سایه برای خودش لم داده تا روز دیگر را در سفرهای ناشناخته تجربه کند اون همیشه پایه بود و بیشتر سفرهای ناشناخته را با ما میومد اون میانسال و از لحاظ چهره پیر بود ولی همیشه نوید زندگی و تلاش بود و ازش چیزهای زیادی یاد گرفته بودم.

فرزانه نیز با آهنگ زیبای زندگی در طبیعت هم آواز شده و جیب های خود را پر از سنگ کرده، البته برای این قسمت خوابهایی دیده که من همه آنها را جمع کردم و پروندم، عرفان همه جا را نیز جابه جا کرده، و تا اشعه های گرم خورشید بدون چشمداشتی اون را آفتابی کند.

کم کم بچه های بطرف ماشین میرفتند هم از مجید و مریم خانم خبری بگیرند و بعضی ها هم در حیرت طبیعت بودند و گرمای آفتاب را در آغوش می کشیدند و به تماشا نشسته بودند و پاهای خسته خود را به غوغای درون خاک نرم و داغ شن های کوههای مریخی و ذهن پرتلاطم خود را به آسمان آبی بیکران سپرده و با قدم زدن برآن در خیالات خود غرق شده بودند. تصمیم گرفتیم سریع تر جمع کنیم و بریم بطرف کهیر ، طول روز باید نهار هم درست میکردیم و در ماشین ها بعد نوشیدن آب سوار شدیم اما یکجا دیگر از سنگ ها مونده بود که قرار شد به کسی نشون ندهم اما اونجا رسیدیم عجیب بود که سنگی که رنگارنگ بود سرجاش نبود همه همسفران کم کم، از ماشین ها پیاده شدند و به کمک من آمدند و نازنین گفت شاید جا را اشتباهی اومدید گفتم محال است اینجا دنیا سرم خراب شد و یک سنگ دیگری اونجا بود اما چه کسی برداشته بود خدا داند و محافظش باشد ای کاش طبیعت را خراب نکنیم و دست نزنیم و هرکسی آن را برداشته خواهشاً سرجاش برگرداند همه بچه ها ناراحت بودند و پیشنهاد کردند آن یکی سنگ رنگی که آنجا بود با خودم بردارم و ببرم تا کسی دیگر آن را نبرده. همین کار را هم کردم.

به حساب دوستی آرام و بی صدا و بدون درنگ به ماشین بردمش. باز هم سنگ های دوست داشتنی، به زحمت آنها میلیون ها سال پیش شکل گرفته بودند رها کردیم و راهی ادامه سفر شدیم اگر چه فکر می کنم تعدادی از آنها هنوز در گوشه های از طبیعت جا خوش کرده باشند.

داوود هنوز ساکت بود و مثل سمیه حرف نمیزد حقیقت او اولین سفر را با ما میومد هنوز با بچه ها گرم نگرفته بود بنظرتان چرا این منطقه شکل گرفته و پر از سنگ های رنگی و فشار هوا نفس گیر و گرم هست؟!

مسیر برگشت بطرف جاده اصلی کمی سخت بود و فکر میکردم فاطمه با تیبا نتونه بیاد اما برعکس تصور من راحت از مسیر سخت عبور کرد و خود را بمن رسوند در این وسط حسین هم تا جاده را رفته بود البته ورودی جاده را مسدود کرده اما نمیدونست من مسیرهای اون منطقه را مثل کف دست بلد هستم و از مسیر بغلی به راحتی عبور کردم و ترفند و شیطونی او را زدم خراب کردم.

ساعت حدود ۱۲:۲۰ بود که به باغات روستای چهاربیتی کهیر رسیدیم و آنجا انواع درختان میوه های استوایی قد علم کرده بودند می توان درختان بیدام،انبه، زیتون بلوچی ( گواوا)،کنار،لیمو، توت، پاپایا، موز، چیکو و ... دیده می شدند تا آخرین باغی که راه داشت رفتیم و همیشه تورهای گردشگری تا آنجا می آیند و همه جا شلوغ بود.

بعد از اینکه آنجا رسیدیم حسین،اسلام و امید رفتند تا یک جای خوب برای اطراق پیدا کنند تا بساط های مون را آنجا بزاریم تا کبابی به رگ بزنیم

با اشاره امید همه وسایل های مورد نظر را با خودمان برداشتیم و به حرکت در آمدیم به همراه بچه ها صمیمی کنار هم راه می‌رفتیم و هرکسی یک چیزی با خودش در دست گرفته بود بازهم غرغر فرزانه شروع شد چون قبل رسیدن ما تراکتور آنجا را شخم زده و در عین حرکت گردوخاک بلند میشد او هم اذیت شده و غر میزد.

همه با نیشخند جوابش را میدادن البته فاطمه هم همراهش شد.

منطقه کهیر فوق العاده زیبا هست در یک سمت، کوههای مریخی مانند عمارت بزرگ ویران شده ای که تنها بقایایی از برج و باروی آن باقی مانده باشد خودنمایی می کنند و در سمت دیگر جاده ، دشتی که نشان می داد در زمان مهربانی بیشتر آسمان و سهم بیشتر آنان از قطرات آبی آب برای خود دشتی بود بسیار زیبا همچون دختران نوعروس تازه به خانه بخت رفته که روزگار آن را خشک و چروکیده کرده بود. قطعا اگر کمی به صدای نحیف از چاه درآمده اش گوش جان می سپردی می شنیدی که می گفت که من و کوه روزگاری مهربانی را بی واسطه و بی دلیل بهم می بخشیدیم و برای خود دشتی زیبا بوده ام. اما برای شنیدن ناله های بی رمقی که از لبان خشکیده ترکیده خورده بدون آب بیرون می آمدند. با همه اینکه دشت طراوت را همراه داشت و سرسبز شده بود ولی همچنان در کنار عمارت به هم ریخته سنگهای برش خورده در برابر سیلی تند باد و باران جلوه نمایی می کرد.

برای رسیدن به مقاصد خود باید تلاش کرد و نباید به حریف ضربه زد اینکه شکست ها باید خورد من همیشه از مجید یاد میگیرم اما بعضی چیزها را هم بهش میگم او در میان ما تک هست برعکس بقیه دوستان او تجربه دارد از این رو ما زمان بیشتری داریم تا بهش برسیم تا از راهنمایی او کمی در مورد خودمان فکر کنیم، مردم ، آداب، سنن، فرهنگ، هنر و طبیعت همه در طول سالها شکل گرفته اند باید بهشون احترام بگذاریم،

همه خوشحال بودند و پزم چایی و غذا برپا شده بود انگار یک مجلس خانوادگی برپا شده ، این وسط مرضیه و نازنین همش اینطرف آنطرف می‌رفتند و عکس می‌گرفتند و در بین مون آقای اعلایی کمی موذب جلو میداد ولی بهتر از سمیه و داوود حرف میزد.

کباب ها آماده شدند اما این وسط مرضیه گیاهخوار بود اصلا دست به گوشت نمیزد برای سفر قبلی که همراهمون بود داستان ها داشتیم از سالاد الویه گرفته تا هزینه و غیره، و نهار خوردیم صاحب باغ هم چند نوع میوه برای ما فرستاد اما نمیدونم کجا و چی شدند خدا بداند؟!

فاطمه دخترخوب و جالبی بود، سفرهای زیادی هم کرده بود اما نوع سفرش با داوود و سمیه که با همه متفاوت بودند. فرق داشت در سفر سکوت کشنده هست، خلاصه مسیر ادامه داشت تا عصر به آنجا بودیم و به داخل باغ موز و پاپایا رفتیم و همه عکس گرفتند و بعد با اشاره من همه حرکت کردیم تا اینکه صاحب باغ صدامون زد میوه با خودتان هم ببرید و از باغ جمع آوری کنید خدایا مثل مغول ها حمله شد بازهم تذکرات من جواب نداد.

اما بعد از این همه مسافت، گفتگو در مورد همه، تنها چیزی که همه چیز را برطرف می کند رضایت هست و برخی از بچه ها مثل نازنین، فاطمه، حسین، مرضیه و فرزانه هنوز انرژی داشتند. و میخواستند این سفر لذتبخش ادامه داشته باشد.

این دفتر خاطرات همیشه ادامه دارد ...





نوع مطلب :
برچسب ها : سفرهای ناشناخته چابهار، تور لیدر چابهار، راهنمای محلی چابهار،
لینک های مرتبط :
دوشنبه 1398/12/12 19:59
مث همیشه جالب زیبا و قشنگ وعالی۰۰۰





پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
 
 
بالای صفحه
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic