برروی ادامه مطلب كلیك كنید
ادامه مطلب
طبقه بندی: تاریخ بلوچستان،
برچسب ها: تارخ بلوچستان، تاریخ مكران، تیس، روستای تیس، تیس باستان، بان مسیتی، فیل بند، پیل بند، قلعه پرتغالیها، پلاژتیس، چابهار،
|
♥̉̉̉پـــاتـــوق بلـــوچ♥̉̉̉ My Name Is Baloch No Terrorist
|
||
|
برروی ادامه مطلب كلیك كنید ادامه مطلب طبقه بندی: تاریخ بلوچستان، برچسب ها: تارخ بلوچستان، تاریخ مكران، تیس، روستای تیس، تیس باستان، بان مسیتی، فیل بند، پیل بند، قلعه پرتغالیها، پلاژتیس، چابهار، نوشته شده در تاریخ دوشنبه 1390/10/5 توسط انـــــــو ر
سواس نام دمپاییهای مردان در بلوچستان قدیم بوده است .این دمپایی ها از
برگ نوعی درخت خرما كه در منطقه سرباز یافت می شود ساخته می شوند .كه فكر میكنم اسم برگهای آن
،،ریدگ،، می باشد
بلوچها در قدیم از این دمپاییها استفاده می كردند كه در همه جا به پایشان بود این دم پایی
ها بسیار حكم است و سیخ و تیغ به راحتی در آن فرو نمی رود .همون طور كه در تصویر می بینید این دمپایی ها بسیار
ساده می باشند اما استوار همانند خود مردمان این دیار كه اكثرشان همین طور ساده و استوار بوده اند .امروز با وجود انواع و اقسام دمپاییهای دیگر كسی از این دمپاییا سراغی نمی گیرد حتی پیرها .شاید اگر امروز ما
كسانی را با این پوششها ببینیم تعجب طبقه بندی: تاریخ بلوچستان، برچسب ها: سواس، نوشته شده در تاریخ شنبه 1390/01/6 توسط انـــــــو ر
زبان براهویی یکی از زبانهای دراویدی است مردم براهویی که عمدتاً در جنوب پاکستان زندگی میکنند به آن سخن میگویند. که هنوز در تعداد اندکی در ایران به آن تکلم میکنند زبان براهویی است. براهویی دراصل زبان مادری طوایف براهویی در قوم بلوچ است اما در این روزها بیشتر براهوییهایی که در ایران زندگی میکنند زبان براهویی را از یاد بردهاند. با این وجود تعداد زیان براهویی زبان در بلوچستان پاکستان زندگی میکند که همه آنها در مناطق کوهستانی زندگی میکنند. این زبان دارای ریشه دراویدی و در اصل از جنوب هندوستان میباشد. همچنین هنوز در هندوستان زبان هایی وجود دارند که شباهت زیادی به این زبان دارند. طبقه بندی: تاریخ بلوچستان، برچسب ها: دراویدی، دنبالک ها: زبان براهویی، نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 1389/12/25 توسط انـــــــو ر
از مهمترین منابعی که در مورد حضور بلوچ ها در کناره دریای خزر سخن می گوید
منبعی است به زبان پهلوی ساسانی به نام شهرستان های ایران این رساله کوچک
چند صفحه ای تنها اثری است به این زبان که موضوعش منحصرا جغرافیای تاریخی
شهرهاست از رساله پهلوی سه ترجمه به فارسی می شناسیم نخست ترجمه صادق هدایت
دیگر ترجمه سعید عریان و سپس ترجمه احمد تفضلی سه بند از این رساله مستقیما
مربوط به تاریخ قوم بلوچ می باشد که آن سه بند رانخست از ترجمه صادق هدایت نقل می
کنیم : بند 28 – بیست شهرستان در پذشخوارگر (نواحی کوهستانی طبرستان و گیلان ) ساخته
شده چه ارمیل ... پس او (ارمایل ) به فرمان فریدون برای کوه نشینان ساخت ایشان از
آزی دهاک (ضحاک ) شهریاری کوهستان را بدست آورده بودند بند 29 – فرمانروایان کوهستان هفت باشند . ویسمکان دماوند نهاوند بهستون
دینبران مسروکان و بلوچان و مرینجان . بند 30 – این ها آن بودند که از آزی دهاک فرمانروایی کوهستان را بدست آورده
بودند . سه بند مزبور در رساله شهرستان های ایران ضمن اینکه به داستان ضحاک اشاره کرده
است چنین می آورد که آزادشدگان از دست ضحاک بیست شهرستان در پذشخوارگر ساختند .
پذشخوارگر همچنانکه از صادق هدایت نقل کردیم نواحی کوهستانی طبرستان و گیلان و در
واقع سلسله جبال البرز بوده است در اولین بند از سه بند مورد نظر (بند 28 ) هرسه
مترجم یکسان ترجمه کرده اند جز آنکه در ترجمه احمد تفضلی بجای بیست شهرستان بیست و
یک شهرستان آمده است . در بند بیست و نه آمده که کوهیاران هفت هستند کلمه
کوهیار به معنی دارنده اقامت و فرمانروایان کوهستان معنا شده است . تفضلی از طبری
جلد یکم صفحه 229 نقل کرده است که وقتی فریدون بر ضحاک پیروز شد به هریک از
کوهیاران مرتبه ای داد و به هریک ناحیه ای از دماوند محول کرد . نام این هفت
کوهیار در ترجمه های مختلف به صورت های متفاوت ذکر شده صادق هدایت ششمین را بلوچان
آورده و در حاشیه توضیح داده که بلوچان در کرمان مسکن داشته اند سعید عریان ششمین
را بروزان ذکر کرده و در حاشیه بروزان را سلسلهای از کوهیاران شناخته است . و
اشاره کرده که نیبرگ و مارکوارت معتقدند که کوهیاران تنها در دماوند نبوده اند
بلکه هریک در قسمتی از فلات ایران مستق بوده اند در سومین ترجمه ششمین کوهیار
بلوچان خوانده شده است به نظر می رسد با بررسی این سه ترجمه اینک می توان موضوع را
چنین خلاصه کرد که در رساله ای پهلوی که اولین تدوین آن در آخر دوره ساسانی صورت
گرفته نام بلوچ در ک.ه های البرز آمده است . مارکوارت در ترجمه همین رساله به زبان
انگلیسی آورده است که قوم بلوچ در کرمان در غرب کوه های قفص (کوچ ) مستقر بودند
کوه های قفص با کوه های بشاگرد کنونی قابل انطباق اند . از این مسله می توان چنین
تحلیل کرد اگر به یقین نیز در پایان دوره ساسانی (هنگام تدوین رساله پهلوی ) بلوچ
ها در کوه های کرمان ساکن شده بودند می توان چنین گفت که اولا شاید رساله
علی رغم زمان تدوینش به زمانهای قبل تر استناد کرده است (چنانکه می دانیم بلوچ ها
زمانی در کوههای مازندران ساکن بوده اند ) ثانیا اگر فرض کنیم که مهاجرت بلوچ ها
در پایان دوره ساسانی رخ داده و آنها به کرمان کوچ کرده باشند مطمعنا تمام
قوم بلوچ از گیلان و مازندران کوچ نکرده اند و بخشی از آنها همچنان در کوههای
مازندران و گیلان مانده اند . طبقه بندی: تاریخ بلوچستان، نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 1389/12/19 توسط انـــــــو ر
در شاهنامه نیز به دفعات نام قوم بلوچ
آمده است در ادامه تلاش خواهیم کرد به این موضوع بپردازیم . اولین بار
در داستان سیاوش هنگامی که وی در کار جمع آوری لشکر برای جنگ با افراسیاب است از
بلوچ ها یاد می شود : هم از پهلوی پارس و کوچ و بلوچ ز گیلان جنگی و دشت سروچ .
همچنانکه از بیت مستفاد می شود در اینجا اشاره ای صریح به محل بلوچ ها نکرده است
اگرچه در مصرع دوم می توان گیلان را به معنای سرزمین گیلان گرفت دشت سروچ چنانکه
در برهان قاطع آمده است نام دشتی است در نواحی کرمان پس باز جای ابهام باقیست
چراکه در مصرع دوم از گیلان و کرمان هردو یاد شده که جایگاه بلوچ ها هستند . در
جایی دیگر در داستان کیخسرو هنگامی که پسرش قصد لشکرکشی بر ضد افراسیاب را دارد
باز نام بلوچ در نامه ملی ایران ذکر شده است در این صفحه زیبای شاهنامه که فردوسی
یک یک بزرگان سپاه ایران را بر می شمارد و از لشکر زیر نظر هریک سخن می گوید به
پهلوانی به نام اشکش می رسد که بازور و دل بود و با عقل و هوش . در برهان قاطع
آمده است که اشکش موسس سلسله اشکانیست . سپاه اشکش متشکل از قوم کوچ و بلوچ بوده
است فردوسی در این باره می گوید : سپاهش زگردان کوچ و بلوچ سگالیده جنگ و بر
آورده خوچ . لغت خوچ در برهان به چند معناست که مطابق این معانی بلوچ و خوچ کاملا
هم معنا هستند و احتمالا فردوسی هم همین هم معنا بودن را در انتخاب لغت خوچ در نظر
داشته است . فردوسی در توصیف سپاه کوچ و بلوچ چنین می گوید : کسی در جهان پشت
ایشان ندید برهنه یک انگشت ایشان ندید . فردوسی پرچم سپاهیان بلوچ را چنین
ترسیم میکند : درفشی بر آورده پیکر پلنگ همی از درفشش ببارید جنگ . در هر قسمت از
شاهنامه که ذکر آن رفت قوم بلوچ از مقربان پادشاهان کیانی ایران بوده اند و اگرچه
در هیچ یک از این دو قسمت از خاستگاه آنان سخنی نرفته ولی ادامه داستان نشان می
دهد که فردوسی آنان را متعلق به مکران میدانسته است همچنانکه پیش از این در بخش
" مکران در داستان کیخسرو " گفتیم کیخسرو با که سپاهی بزرگ که
بخشی از آن را بلوچ ها به فرماندهی اشکش تشکیل می دادند به مکران رسیدند و در آنجا
به نبرد پرداختند و مکران تحت نظارت اشکش قرار گرفت همچنانکه در پایان نامه شه بخش
آمده اقامت بلوچ ها تحت فرماندهی اشکش در مکران شاید اولین آشنایی و اقامت آنها در
بلوچستان باشد . دیگر اشاره فردوسی به بلوچ در دوره تاریخی شاهنامه است در شرح
سلطنت خسرو انوشیروان (531-579 م ). خسرو در آغاز سلطنت سفری به نقاط مختلف ایران
کرد ازجمله خراسان و گرگان و ساری و آمل. و پس از کشیدن دیوار "دربند
" و سرکوب "الانان " به هندوستان رفت و چندی در آنجا ماند و در راه
بازگشت از هندوستان خبر طغیان و کشتار مردم توسط بلوچ ها را شنید : به ره اندر
آگاهی آمد به شاه که گشت از بلوچی جهانی تباه . در اینجاست که مستقیما
از گیلان و رنج مردم انجا از دست بلوچ ها سخن می گوید : ز گیلان تباهی فزون است
زین ز نفرین پراکنده شد آفرین . شاه غمگین شد و به همراهان گله
کرد که "الانان " و "هندیان " سر به طاعت ما خم کرده اند اما
با بلوچ ها که هموطنان مایند نتوانسته ایم بر آئیم :بسنده نباشیم با شهر
خویش همی شیر جوییم پیچان ز میش . این بیت نشان میدهد که فردوسی
از زبان انوشیروان بلوچ ها را قومی ایرانی می دانسته است . در ادامه فردوسی
به ناامنی مرزهای شمالی ایران که بلوچ ها در آنجا ساکن بوده اند اشاره می کند :
همان مرز تا بود با رنج بود ز بهر پراگندن گنج بود . و یاد آور می شود
که با همه تلاش انوشیروان برای حمله به بلوچ ها نزدیکانش او را از این کار
منع کرده و شکست اردشیر ساسانی (226م – 241 م ) در پیکار با بلوچ ها را به وی یاد
آور شدند : ز کار بلوچ ارجمند اردشیر بکوشید با کاردانان پیر * نبد
سودمند به افسون و رنگ نه از بند و ز رنج و پیکار و جنگ . خسرو
انوشیروان از این سخنان خشمگین شد و با لشکری انبوه بر گرد مسکن بلوچان جمع آمد و
منادی داد که همه زن و مرد و کودک و پیر بلوچ ها را از لب تیغ بگزرانید : که از
کوچکه هرکه یابیید خرد وگر تیغ دارند مردان گرد * وگر انجمن باشد از اندکی
نباید که یابد رهایی یکی . فردوسی قتل عام فجیع و وحشیانه انوشیروان را چنین
به تصویر می کشد : از ایشان فراوان و اندک نماند زن و مرد جنگی و کودک نماند
* سراسر به شمشیر بگذاشتند ستم کردن و رنج برداشتند* ببود ایمن از رنج
شاه جهان بلوچی نماند آشکار و نهان . داستان بلوچ ها در دوره
انوشیروان در شاهنامه فردوسی در اینجا تمام می شود . اینک سخنی از کریستین سن نقل
می کنم وی گفته احتمالا بلوچ ها را به علت بنیه طبیعیشان و قوت بدنیشان بر
کشاورزان ضعیف ایرانی در نواحی سرحد و مرزها برای مقابله با دشمنان استقرار داده
اند . البته بعد از قتل عام بلوچ ها توسط انوشیروان بلوچ ها یه عنوان فرمانروایان
منصوب شده در شمال به حیات خود ادامه داده اند و دلیل آن وجود نام بلوچ ها
در مراسم استقبال از سفیر چین در دربار انوشیروان است : همه مرزبانان زرین
کمر بلوچی و گیلی برزین سپر . این نمایش شگفت انگیز جلال و قدرت پادشاهی
سفیران را حیرتزده کرد می بینیم که در این نمایش بلوچ ها نیز چون دیگر ایرانیان به
آراستن سپاه شاه و هول انداختن در دل دشمنان کشور پرداخته اند . در ادامه با بررسی
حمله اعراب به کرمان و وجود بلوچ ها در این منطقه به کوچ بلوچ ها از شمال به
جنوب می پردازیم . طبقه بندی: تاریخ بلوچستان، نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 1389/12/19 توسط انـــــــو ر
اسکند که در سال 334 قبل از میلاد به
ایران حمله کرد پس از پیروزی بر هخامنشیان و آتش زدن تخت جمشید ٬ تسخیر خراسان و
پیشروی تا کناره سیحون به سمت هند رفت و قسمتی از جلگه پنجاب را تسخیر نمود. ولی
چون لشکرش حاضر نشد جلوتر بروند تصمیم گرفت از راه جنوب ایران به بابل برود. آن
گونه که زرین کوب می نویسد اسکندر با فتح سند گمان نموده بود به آخر خشکی های دنیا
رسیده است. وی به نئارخوس سردار خود دستور داد تا با نیروی دریایی شامل 150 کشتی و
3 تا 5 هزار سرباز از محل کراچی امروزی به سمت دجله حرکت کنند وخود از طریق جنوب
ایران با 15000 سوار و عده ای دیگر راهی مکران گردید. وی در این سفر با عشایر ساکن
مکران جنگید و با چپاول اهالی آنجا کمبود آذوقه ارتشش را تامین نمود. اما کویر
سوزان مکران آنچنان دمار از لشکر اسکندر در آورد که وی پس از دو ماه راه پیمایی در
کویر با از دست دادن بار و بنه و انبوهی از سپاهیانش در حال که نیمه دیوانه شده
بود به پورا یا پهره رسید. پهره همان ایرانشهر کنونی است که در سال 1315 شمسی
تغییر نام داد. آری ایرانشهر برای تاریخ زندگی اسکندر نامی به یاد ماندنی شد چون
اسکندر بزرگ و فاتح آسیا را از مرگ وکویر نجات داد. اسکندر 14 استان تحت سلطه خود
داشت که از آن جمله پارسه ٬ پاراتکین٬ کرمانیه٬ و گدروزیه یا بلوچستان فعلی بوده
اند. گوتشمید در تاریخ ایران می نویسد که استاندار گدروزیه فردی مقدونی بوده است.
وی ساکنان این استان را افرادی سیاه پوست و شبیه هندی ها دانسته است. این امر نشان
می دهد که در زمان اسکندر دراویدی ها در این منطقه ساکن بوده اند. نئارک سردار
اسکندر گفته است که ساکنان این منطقه خلقتی عجیب داشتند بر تن آنها چون سرشان مو
روییده بود و ناخن های بلند و محکمی داشتند که با یک فشار جزئی ماهی را به دو نیم
می کرده اند. اینان در جنگ از ناخنهای دراز و نیزه های به طول 3 متر استفاده می
نمودند و اینگونه بسیاری از لشکریان اسکندر را هلاک نمودند. طبقه بندی: تاریخ بلوچستان، برچسب ها: اسكندر، نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 1389/12/19 توسط انـــــــو ر
بلوچستان در زمان ساسانیان: کشور
ایران در زمان ساسانیان خصوصا در اواخر آن به چهار رقسمت تقسیم شده بود منطقه
جنوبی آن شامل نوزده شهرستان بود که یکی از آنها به گفته کولسنیکف درکتاب ایران در
آستانه یورش تازیان مکوران نام داشت . گفته اند که در دوره ساسانیان بوده است که
بخشی از اقوام ساکن در نواحی شمال غربی و مغرب ایران به نام بلوچ به منطقه کرمان
کوچانیده شده اند. در شاهنامه نیز چنین مضمونی آورده شده است. فردوسی از قتل عام
بلوچها توسط انوشیروان سخن می گوید. طبری آورده است که در شهر گور(که در سه کیلو
متری فیروز آباد کنونی استان فارس قرار دارد) فرستادگانی از شاه کوشان و طوران و
مکران با پیام اطاعت برسیدند. نولدکه در توضیح جمله طبری از استخری نقل کرده است
که طوران قسمتی از بلوچستان امروزی است که پایتخت آن قصدار است. و تا اندازه ای
مطابق با خان نشین امروزی کلات می باشد. وی گفته است که در بسیاری از کتابهای مهم
جغرافیایی قدیم طوران و مکوران با هم ذکر شده اند. نولدکه عقیده دارد که آمدن
شاهان طوران و مکوران به حضور اردشیر نمی تواند دلیل باشد بر اینکه اردشیر بر آن
سرزمینها دست یافته بوده است . این مطلب از آنجا معلوم می شود که پسر او شاپور اول
در کتیبه حاجی آباد خود را شاهنشاه ایران و جز ایران می نامد. اما پدرش را فقط
شاهنشاه ایران می خواند. و از این راه می رساند که خود او شاهنشاهی ایران را تا
آنسوی مرزهای دوران اخیر پارتیان گسترش داده است. در کارنامه اردشیر بابکان که
کتابی است به زبان پهلوی و در اواخر دوره ساسانیان نوشته شده است در مورد جنگ
اردشیر اول ساسانی و اردوان پنجم اشکانی آمده است که اردشیر از سپاهیان کرمان و
مکران و پارس کمک گرفت و آنان را به جنگ اردوان فرستاد جمله ترجمه شده صادق هدایت
از متن کارنامه از زبان پهلوی چنین است: اردشیر خود به استخر نشسته از کرمان و
مکران و پارس کسته کسته سپاه بی شمار مر گرد می کرد و به کارزار اردوان می فرستاد.
عبدالله گروسی در کتاب جغرافیای تاریخی ناحیه بمپور بلوچستان وضعیت بلوچستان در
زمان ساسانیان را چنین شرح می دهد: در زمان ساسانیان به واسطه رونق امر تجارت و
نظم و نسق در بهره برداری از منابع و ایجاد سد و بند بر روی رودخانه ها و پا کوهها
و استفاده از نیروی عظیم کار بردگان در امر تولید کشاورزی و نیز رونق صنایع بافت
پارچه های ابر یشمین و فلز گری و فولاد سازی و تردد قافله های تجاری آبادانی مکران
و حوزه بمپور به اوج خود رسیده است . از جمله درآمدهای ساکنین ناحیه بمپور امر
مکاری و حمل مال التجاره از راههای موجود بوده است و به نظر می رسد در این روزگار
پرورش شتر و شتر داری که مناسب ترین حیوان بار کش برای مسافرتهای طولانی و عبور از
سرزمینهای بیابانی بوده در ناحیه بمپور از رونق برخوردار بوده است. به شهادت منابع
تاریخی مکران و طوران در زمان بهرام دوم ساسانی (277-293م) تحت تسلط این دولت
نبوده اند ولی نرسی پادشاه ساسانی (293-303م) در کتیبه خود که در پایکولی (محلی در
سلمانیه کردستان عراق) قرار دارد فهرستی از کسانی که برای تاجگذاریش حضور داشته
اند نام می برد که در آن اسامی پادشاه پارادنه و شاه مکران که هر دو در بلوچستان
کنونی بوده اند دیده می شود. به عقیده فرای تسامح دینی نرسی و عدم اصرار او بر
آیین زردشت باعث گردید تا پادشاهان دیگر بلاد مثل شاه مکران که دین زردشتی نداشتند
نیز از وی حمایت کنند. تاریخ طبری و بلعمی نشان میدهد که این روند در زمان بهرام
پنجم ( بهرام گور420-439م) نیز ادامه داشت و شاهان غیر زردشتی فقط مالیاتهایی را
به دربار ساسانی تحویل می دادند. اما در زمان خسرو انوشیروان همزمان با تحولات
بزرگ اقتصادی و اصلاحاتی در اداره امور نظامی سرتاسر ایران به چهار قسمت تقسیم
گردید که شامل خراسان خورباران نیمروز و آذربایگان بود. روایتی از جغرافیای ارمنی
آشخاراتسویتس است که ظاهرا در سده هفتم میلادی نگارش یافته است مطابق این روایت
نیمروز نوزده شهرستان داشته که از آن جمله پارس خوزستان اسپاهان کورمان طوران
مکوران اسپت واشت ساکستان زاپلستان میشون هاگار پان یات رشیر دیر میش ماهیگ مازون
هوزهرستان اسپاخل دیبوخل بدین ترتیب نام مکران در تقسیمات کشوری زمان انوشیروان
آمده است. در فهرستی که جغرافی نویس ارمنی آورده است نامهای اسبت و وشت نیز ذکر
گردیده اند. بر خی از تاریخ نویسان همچون کولسنیکف عقیده دارند اسبت نام نصرت آباد
فعلی بوده است و وشت همان خاش امروزی است. مارکوارت اسپت را به زبان پهلوی اسپیت
(سفید ) دانسته است و این محل را کراقان ( کلاغ آباد) امروزی و گرگ نزدیکی نصرت آباد
کنونی دانسته است. همچنین از محل اسپیت در کتابهای مقدسی ابن خرداد به و یاقوت
حموی نام برده شده است. دومین محلی که جفرافیای ارمنی نام برده وشت است که
کولسنیکف آن را با بخش کنونی وشت در خاور بلوچستان یکسان دانسته است .مارکوارات
وشت را صرفا خواش یا خواص مورد نظر جغرافیدانان عرب می داند یعنی همان خاش محلی در
نواحی سرحدی ایران در بلوچستان می داند.از شهر خواش ابن فقیه در کتاب البلدان به
عنوان شهری در جنوب کوهی که در آن سنگ گوگرد وجود داشته است نام می برد. نام مکران
همچنین در رساله نامه تنسر آمده است. این رساله توسط تنسر موبد موبدان زردشتی در
زمان اردشیر اول به گشنسب شاه طبرستان نوشته شده است. در این نامه از مکران به
عنوان یکی از نقاط سرحدی ایران نام برده می شود. عین جملات نامه تنسر در این مورد
چنین است: تورا می نمایم که زمین چهار قسمت دارد یک جز زمین ترک میان مغارب هند تا
مشارق روم جز دوم میان روم و قبط و بربر و جز سوم سیاهان از بربر تا هند و جز
چهارم این زمین که منسوب است به پارس و لقب بلاد الخاضعین میان جوی بلخ تا آخر
بلاد آذربایگان و ارمنیه فارس و فرات و خاک عرب تا عمان و مکران و از آنجا تا کابل
و طخارستان و این جز چهارم برگزیده زمین است . طبقه بندی: تاریخ بلوچستان، برچسب ها: ساسانیان، نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 1389/12/19 توسط انـــــــو ر
هرودوت(مورخ
یونانی 484 تا 425 ق.م )در کتاب سوم تاریخ خود 20 سانتراپی (استان) برای حکومت
هخامنشی بر شمرده است که چهاردهمین
استان مکا یا مکران است
با مردمی غیر آریایی.هرودوت سه قوم غیر ایرانی را ساکن این قسمت می داند که
عبارتند از : 1- قوم میکوی(mycoi ) که به عقیده فرای مکران از نام آنها گرفته شده است. و به معنی
ساحل مکا است. 2- قوم اوتیوئی (outioi ) یا یوتی که به عقیده فرای می تواند نیاکان جوتها باشند که نباید
آنها را با لوریان و زطها اشتباه گرفت.3- پاریکانویی(parikanioi) که به نظر فرای نام خویش را به باریز داده است. باریزی که در
کتابهای جغرافی دانان مسلمان از آن یاد شده است و هم نام رشته کوهی در کرمان بین
بم و جیرفت است. مطابق
با نظر هردوت در این سرزمین بزرگ یعنی چهاردهمین استان هخامنشیان علاوه بر سکنه بلوچستان
فعلی زرنگیان نیز می زیسته اند .یعنی دو سرزمین سیستان و بلوچستان در یک استان
بوده اند . از هردوت که
بگذریم در کتیبه های عصر هخامنشی نیز نام این سرزمین مکه یا مکران آمده است در
کتیبه بیستون که یکی از بزرگترین کتیبه های تاریخ است و در 40 کیلومتری شرق کرمانشاه
واقع است داریوش اول شاهنشاه هخامنشی(521تا 486 ق.م) سرزمین مکا یا مکران را یکی
از 23 ایالت امپراتوری خود نامیده است. علاوه بر آن نام مکران در کتیبه شوش و نقش
رستم نیز آمده
است. در آرامگاه داریوش هخامنشی در نقش رستم پشت سر نگاره داریوش سنگ نبشته ای که
به شدت آسیب دیده است قرار دارد در این سنگ نبشته داریوش از اقوام تحت تسلط خود
نام برده است که عبارتند از پارسی ها٬
مادی ها٬ عیلامی ها٬ پارتی ها٬
آریایی ها٬ بلخی ها٬ سعدی ها٬
خوارزمی ها٬ زرنگی ها٬ اسه گرده ها٬
گنداری ها٬ هندی ها٬ سکای های هوم خوار٬ تیز خود٬
آشوری ها ٬مصری ها٬ ارمنی ها٬
کاپادوکیها٬ ایونی ها٬ سکاهای آنسوی دریا٬ تراکیه ای ها٬
ایونی های کلاه لاک پشتی٬
لیبیایی ها ٬حبشی ها٬ مکرانی ها٬ و
کاری ها.٬
داریوش در این سنگ نوشته می گوید : اهورا مزدا چون این سرزمین را آشفته دید آن را
به من ارزانی داشت من شاه هستم
اگر می خواهی بدانی که کدام کشورها یی که داریوش شاه داشت پیکر ها را ببین که تخت
مرا می برند آنگاه پی خواهی برد. آنگاه برایت روشن خواهد شد که نیزه مرد پارسی دور
رفته است . در
این نگاره داریوش بر سکویی ایستاده که حاشیه آن با تصویر شیرهای افسانه ای تزئین
شده است.سکویی که داریوش بر آن ایستاده بر دوش نمایندگان سی کشور است که یکی از
آنها از مکران یا مکه است. پس
از داریوش پسرش خشایار شا نام مکران را در یکی از سنگ نوشته های خویش اورده است در
مورد نام بلوچستان در زمان هخامنشیان می توان گفت که پادشاهان هخامنشی این سرزمین
را مکا
یا مک خوانده اند ولی موحققان یونانی آن را گدروزیا یاد کرده اند .نام دیگر
بلوچستان فرای عنوان همان "رخج" است که در کتیبه های هخامنشی آمده است و
ظاهرا بلوچستان شمالی و نقاطی از
جنوب افغانستان را شامل می شود . در
مورد معانی مکران نظرات متفاوتی وجود دارد مثلا مکران به معنی باتلاق یا مکران به
معنی ماهی خواران اما به نظر می رسد اطلاعات ما در مورد ساکنین مکران کامل نیست و
نمی توان به طور قاطع در مورد وجه تسمیه مکران سخن گفت. طبقه بندی: تاریخ بلوچستان، برچسب ها: هخامنشیان، نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 1389/12/19 توسط انـــــــو ر
|
|
| تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک | ||