♥̉̉̉سفر چابهار♥̉̉̉ سمن گردشگری آدینه جنوب
My Name Is Baloch No Terrorist
درباره وبلاگ


من عاشقم عاشق دیاری كه ندارم من باشم تو نیستی همه دنیا می داند ساده زیست باید میدانست عاشق بود عاشقی دانست.ما نه طرفدار گروهی نه حزبی هستیم فقط تلاش می كنیم به وطن وبلوچستان خدمت واطلاع رسانی كنیم.
بلوچ ایرانی بودن برام یک افتخار بزرگ هست و خدمت کردن در این راه بزرگتر.
كاراین وب منطبق با قوانین جمهوری اسلامی ایران می باشد.

استفاده از مطالب این وب با ذکر منبع بلامانع می باشد.
کانال تلگرامی ما
http://t.me/yasariray

شماره واتس آپ:
شماره شبکه های اجتماعی وتماس:00989159455054
Instagram:@chabahar_traveving_ngo
Telegram:@bachek
facebook:anvar mihandost

مدیر وبلاگ : انـــــــو ر میهن دوست
نظرسنجی
بنظر شما آیا این وبلاگ به كار خود ادامه دهد؟




نو کنید جامه را 
پاک کنید خانه را 
گل بدهیدزوجه را
عیدسعید میرسد
هوش کنید مست را
آب زنید دست را
سجده کنیدهست را
عیدسعید میرسد 
سیر کنید گشنه را 
آب دهید تشنه را 
دور کنید غصه را 
عید سعید میرسد
عفو کنید بنده را 
ارج نهید زنده را 
یاد کنید رفته را 
عید سعید میرسد
عید سعید قربان برشما وخانوادهای محترمتان مبارکباد




نوع مطلب : تنها عشق می تواند!، مذهبی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

تــو تـــویــی ،

              تـــو فقط مال منی،

                     دیگران دیگرانند،

دیگران مال دیگرانند.





نوع مطلب : تنها عشق می تواند!، 
برچسب ها : عشق، من، عاشق، بلوچ،
لینک های مرتبط :

كیست كه از صداقت حرف بزند؟

                                    كیست كه بر ما نخندد؟

                                                             ما كه صادق نیستیم!

                                                                        اما چرا كسانی كه صادقند باز هم له می شوند؟                       كجاست وفا و مهربانی؟

كجاست زندگی با غیرت و ایمان؟

                         كجاست رسم پدران و مادر بزرگان؟چرا ما فرزندان به......





نوع مطلب : تنها عشق می تواند!، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

در من سكوتت فریادیست بی صدا ای مهربان،بی صدا تر از اوج تنهایی  و بیزاری و من تورا در دلم تا همیشه نقاشی می كنم و در وجودم باور.ای تنها بهانه نفس های زندگی ام .بی تو یعنی نیستی در آوار وجود، سكوتی كه همیشه سرد و بی صداست كه تو را از من طلب می كند.





نوع مطلب : تنها عشق می تواند!، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

عجیب بود وقتی تموم شد نه احساس سبکی میکردم و نه احساس خستگی فقط دلم گرفته بود؛

احساس مادری رو داشتم که شب عروسی دخترش بعد از اینکه همه رفتن،می شینه و تک تک خاطرات بزرگ کردن دخترش رو از لحظه به دنیا اومدن مرور می کنه،از صمیم قلب از ازدواج دخترش خوشحاله ولی دلش حسابی گرفته.

یعنی تموم شد،واقعا تموم شد؟ تمام فعل خواستنی رو که صرف کرده بودم همین بود!چه زود 4 ماه و 24 روز گذشت،اطرافم انواع چهره ها رو می شد دید: عصبانیت ،شادی ... ، غم.... ،بی تفاوتی... ترس ،گریه ها و خنده های قهقهه وار ؛اما هیچ کس  مثل من دلش گرفته نبودیا شاید هم بود و من نمی فهمیدم! راه افتادم سمت خونه

 

 

ای ساروان،ای ساروان لیلای من کجا می بری؟

با بردن لیلای من جان و دل مرا می بری

 

کم کم آسمون هم داشت با بارشش با من هم نوا می شد:

 

در بستن پیمان ما تنها گواه ما شد خدا

تا این جهان بر پا بود این عشق ما بماند بجا

تمامی دینم به دنیای خالی

شراره ی عشقی که شد زندگانی

به یاد یاری خوشا قطره اشکی

به سوز عشقی خوشا زندگانی

همیشه خدایا محبت دلها،به دلها بماند  به سان دل ما

که لیلی و مجنون فسانه شود حکایت ما جاودانه شود

تو اکنون ز عشقم گریزانی غمم را ز چشمم نمی خوانی

از این غم چه حالم نمی دانی

 

بارون نم نم داشت تند تر می شد،بارون ،نماد به یاد آوردن زلال ترین خاطرات زندگی

دوباره شروع شد،دوباره باید دنبال یه چیزی بگردم که از دست زندگی بتونم خودم رو توش غرق کنم؛ نمی دونم شاید سرنوشت من طوریه که باید تو خود زندگی غرق شم

 

پس از تو نمانم در این دنیا تو مرگ دلم را ببین و برو

چو طوفان سختی ز شاخه ی غم، گل هستی ام را بچین و برو

که هستم من آن تک درختی، که در پای طوفان نشسته

همه شاخه های وجودش ، ز خشم طبیعت شکسته

 

ای ساروان،ای ساروان لیلای من کجا می بری؟

با بردن لیلای من جان و دل مرا می بری.....

 





نوع مطلب : تنها عشق می تواند!، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.

دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.
در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.
دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.
دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.
زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست… و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.

ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.
زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و ۲۰ درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟
پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.
چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.
مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟

 





نوع مطلب : تنها عشق می تواند!، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

 

میان گریه های درد مند تو را هم    

                                          گفتا رخ تو از سر بدر كنم

دگر فسانه غم نخواهم تو را      

                                      بیچاره دلداده به هجر ملاقات تو را

عمری یقین هركس دیده دل    

                                         روا خواند چندان ترانه بل

دیدی باغبان نهال عشق كند   

                                           هركس رخسار درد محبت كند

ندانی ای ماه مشكوئی شرح حال انور

                                       نازنینا فرصت فرار به شمع نور

Upload center

چرا چند وقتی زمانی نمی آید دوستی

                                   همه رفتند دوستان دگر به هندوستانی

من شیر تیركمان به دست دار گرفته

                                 عرضه شكیب دگر شعیبی دار نگرفته

هر كس بیند حال بیچارگان را 

                                 خود خندد درد محبت ترانه محزون را

تنهایی مهمان در خانه ما كسی نیست

                                    عبرت دل من صدای مهمان كسی نیست

نمی آیند چابهاری و كناركی این دل غم 

                                     نای افسوس می خوانند مردم باران نم

این دل ندیده مهری ضلال تنهایی

                                    غم نمناك عصر و شب قصّه ی جدایی

 





نوع مطلب : تنها عشق می تواند!، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

زندگی امروزی پر از سرد وسوز دنیاست دنیایی به دست ماآدمها بی وفا شده وما آنرا بی وفا می كنیم،نمی دانیم كه دنیا گناهی نداردما بندگان گناهكاریم و به گردن دنیا می اندازیم،چی شد؟ای عشق برای چی ةفریده شدی؟چه باید كرد تا به معشوق رسید؟فقط عمل دروغگین!والا این كار از دست ما بیچارگان بر نمی آید.

چگونه این عمل را صحت وطعم دهیم ومشخص نمائیم باید مسیر چاله های زندگی عشق را یافته وبا مكان عاشقان نشسته باشیم بایدبا زبان تیز برنده آشنا گشته!تیر سمی ونیش مار راتحمل كرده باشیم وبایدبدانیم چگونه آنرادرمان نمائیم كسی كه غرق در دیوانگی وسوز وغم است دلش چگونه می تواندباشد؟اگه بهش بگیم دیوانه چطوری می شود اگه بهش احترام نگذاریم وهمیشه بهش كنه ،خار زار داربزنیم وبرسرش سنگ گذاریم و راه ورواج او را دیوانه فرض كنیم آیا او دیوانه نمی شود پس منه عاشق چه گناهی دارم كه از دست یارم جواب ردگرفته ام یاران ودوستان بی وفا داشته ام آیا برای من مغزی باقی می ماند كه بروم دانشگاه درس را ادامه بدهم این را اطمینان داشته باشید كه اعتماد به نفس خود را از دست خواهم داد باورش برایم سخت است كه من دیوانه شده ام چون هم رنج می كشم از دست بی وفایی.

Upload center

روز به روز دارم آب می شوم تو و شما بگویید؟

مسلما گنج به رنج كشیده شده،باید یاد بگیرم با مسائل زندگی سازگار باشم وخوبی رابه دیگران بدهم وبد زندگی را فراموش كنم،یعنی رنج و غم انسان را هلاك خواهد كرد پوست وگوشت اورا آب می نماید گنجی مثل مغز وحافظه را از بین خواهد برد چرا خداوندعشق را آفریدشاید واسه همین سوال در نزد خداوند بازخواست خواهم شد؟چرا من را عاشق كرد؟یا چرا معشوقم جلوی چشمانم افتاد؟چی می شد همان روز اول به او دل نداده بودم؟!چرا پشكارم از بین رفت این یك خطا بود.ولش باور نمی كنم وباور كردنی نیست درواقع نویسنده عاشق است عاشق بی گناه در انتظار!

چه باشم عاشقم وتلاش می كنم به معشوقم برسم همه مشكلات را پشت سر بگذارم یاكه در سوز كنج اتاق آتش بگیرم بلكه خود را به مرز خود كشی؟!خود شكنی ونابودی نزدیك كنم تا در چاهی بیفتم كه گویی در آن عاشقان آرام گرفته اند من چو خوارم در این دنیا،تو گلی ای بلبل.پس از نوشتن احساس می كنم جای احترام خود را از دست داده ام با یدبگم چگونه یاداشتهای من داره نوشته می شود از سال 1382شروع به نوشتن كرده ام كه همان لحظه اول انتقادات ،تحقیرات وتمسخرهای بی رحمانه وخصمانه شروع شد ولی من می نوشتم تا سال 1384پس از دو سال درس ومشق را رها كردم و در 1387دوباره نوشتن را شروع كردم وپس از مدتی شروع به یاد گرفتن زبان اردو والفبای بلوچی كردم كه به سه زبان فارسی،بلوچی،اردو مسلط باشم شما فارسی زبانان را كامل میشناختم اما خط ورسم بلوچی یاد گرفتن سخت بود البته بگویم این تغییرات برای ما مكّرانی ها وبلوچ زبانان هم مفید بود چرا ما بلوچ زبانان نمی توانیم خط ورسم بلوچی را بنویسیم و بخوانیم چرا كه ما پیشرفته هستیم وهنوز توی دلمان زخم است ومرهم آنرا بیابیم و پیشرفت علم را بیاموزیم وزبان مادریمان را زنده كنیم البته بنده در حد وتوان این كار نیستم مطابق با پیشرفت خط وزبان مان را نمیدانیم.

شاعر می گوید:

دیدو نگاه انسان تازه شود به هر عصر  

                                                معمار هر زمانه سازد فنون برتر

گرما چنین نكردیم بویی زخود نداریم   

                                   گر خود عوض نكردیم مشغول شغل خاریم

در جایی دیگر:در این زمین زیبا گل در كنار خار است  

                                    وبن وبویش بساتین خوش انتخاب كارست

با انتخاب زیبا شاداب روزگاریم        وز انتخاب بدهاغمگین بی مهارم

البته بگویم این دلنوشته های یك عاشق رانوشتم شاید خداوند در ذاتم یك استعداد داده بود تا در انتقادات از نوشتن دست بر ندارم.در آخر از شما التماس دعا دارم

محمد1387/9/27دشتیاری




نوع مطلب : تنها عشق می تواند!، 
برچسب ها : عشق،
لینک های مرتبط :

 

من پراز شبم ،اسیر لکنت اضطراب

روسری بده به باد ماه ..ماهتاب

قلب های بی شمار را محک زدم

قلب تو فقط طلاست خانم گلاب

طرح مانتوی تو باغی از بنفشه است

لخت لخت باش دسته گل بده به آب

یک سوال سخت ساده ،عاشقی تو نه؟

مثل کوه حاضری برای این جواب

um86fljm9zcmody96z29.jpg" alt="" />

گفته باشم اول غزل ولی عزیز

من مرید حضرت علاقه وعذاب

بیقرار وخسته ام بدون تکیه گاه

با حضور شانه ی تو می شوم مجاب

//

چشم من سکوت می کنم ولی بیا

لااقل کنار چشم من کمی بخواب

گونه روی گونه ی تو می نهم به شرم

می رویم تا به مرز سرخ التهاب

اندکی حیا وخواهش وغرور بعد

دست ما که نیست می شویم هی خراب

بوسه می زنم به  دست های ابری ات

دست می کشم به سینه های  آفتاب

بعد جاودانه می شویم ما دوتا

مثل عکس یادگاری درون قاب

شاعری نشسته توی چشم های تو

"قهوه می خوردبه نام شعرهای ناب"







نوع مطلب : تنها عشق می تواند!، 
برچسب ها : عشق،
لینک های مرتبط :
قصیدهءِ هما بهر که آیے تهءَ عشقی پربند کتّارگ بنت ایشاں ماں عربی زبانءَ نسیب ءُ ماں فارسی زبانءَ تشبیب گوشنت. بازےءِ حیال اِنت که همے نسیب یا تشبیبءَ وهدے که جتائیں رنگءُ دروشمے زرت گڑا غزل ای نام کپت. بلے اے حبر په اے حاطرءَ هم منّگ نه بیت که عشقی پربند ءُ غزلءِ نیامءَ مزنیں پیر ءُ تپاوتے هست آ اے وڑءَ که غزلءَ هما چیز که چه ایدگه صنفاں جتا کنت آ آئیے ءِ سیاهگ (نه انت بلکیں شعری هیئت ءُ دروشم () اِنت غزلءِ اولی شرط وَ ایش انت که آئیے هر شعر (دوبند) جتائیں معنا و بزانتے بداریت و



نوع مطلب : تنها عشق می تواند!، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

بی گناهی

بگذاریدعاشق مجنون زمان خود باشم            رامتین كنید فریاد فلك زمان خود باشم

بیچاره ام نرسیده ام به وصال تیغ معشوق    ابلق صبح مرگ عشق سرگشته فلك باشم

اسلم یارم رانهادم براو گلشن چمن    صادق سرشگی غربال مستان خوش آتش باشم

فرهاد زمانم كو شیرین یارم رشته باد    شرح ملال پیراهن چاك شاهد گمراه باشم

بگذاریدپرستش كنم پروردگار نوازشگر را   غنچه چین یوسف زمان یعقوب باشم

سوختگان نگیرم فضیله حرف دگر سازی   مستم دل زنده وانگه عاشق بلوچ باشم

مكّران دیده مراندیدم وفایی ای جاده     مزه محبت در كامم نبوده صدای سوز باشم

مهر مریم برعیسی مژگان اشك گل صبحدم  نشسته گویاهمتای غمی دادشاه زمان باشم

كنم شادمانی نمیرم ازدست دو میلیون      چون زرّكوچه عمّارمدرسه نجمه باشم

ندانم كجایم مگرد دنبالم جویم عمر جاودانی چشم زمین یاد كهیر عشق زخم دل باشم

بگذارید گریه كنم؟كسی نیست یادی شبیخون     از برگ انور بر معشوقه تعریف باشم

 





نوع مطلب : تنها عشق می تواند!، 
برچسب ها : عشق من،
لینک های مرتبط :

تو شیرینی ومن فرهاد ای یار بلوچ    بكوه دشت غم ز پا افتادم ای یار بلوچ

باتوهستم هر روی،میگردم دنبالت     گرگویم زكوی رد چگونه فرهاد بلوچ

منتظرم زنده دل دنیای پرستو    زنده ام به یاد چگرد شیرین بلوچ

كاش تربت كوه نداشت مادر بزرگ  كاش من هم می رفتم ز حساب بلوچ

فرهاد به سنگ دل زد خود   من تنها چكار ه ام ای غمخوار بلوچ

گردم دیونه ندارم یار وفاداری    زبانم،رویم طاقت ندارد چنین بلوچ

ای فرزند بلوچ نظر افكن         این كمین ظلم دارد بلوچ

ای پیر بلوچ ننگیست  هنری جز تنگیست بلوچ

انورا گوید جوانم نیایدگرد    مزه مستان باده پرستان بلوچ




نوع مطلب : تنها عشق می تواند!، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 3 )    1   2   3   


پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
 
 
بالای صفحه