♥̉̉̉سفر چابهار♥̉̉̉ سمن گردشگری آدینه جنوب
My Name Is Baloch No Terrorist
درباره وبلاگ


من عاشقم عاشق دیاری كه ندارم من باشم تو نیستی همه دنیا می داند ساده زیست باید میدانست عاشق بود عاشقی دانست.ما نه طرفدار گروهی نه حزبی هستیم فقط تلاش می كنیم به وطن وبلوچستان خدمت واطلاع رسانی كنیم.
بلوچ ایرانی بودن برام یک افتخار بزرگ هست و خدمت کردن در این راه بزرگتر.
كاراین وب منطبق با قوانین جمهوری اسلامی ایران می باشد.

استفاده از مطالب این وب با ذکر منبع بلامانع می باشد.
کانال تلگرامی ما
http://t.me/yasariray

شماره واتس آپ:
شماره شبکه های اجتماعی وتماس:00989159455054
Instagram:@chabahar_traveving_ngo
Telegram:@bachek
facebook:anvar mihandost

مدیر وبلاگ : انـــــــو ر میهن دوست
نظرسنجی
بنظر شما آیا این وبلاگ به كار خود ادامه دهد؟




یک روز پسری دوازده ساله که لاک پشت مرد ه ای را که ماشین از رویش رفته بود را با نخ می کشید وارد یکی از خانه های "فساد" اطراف آمستردام شد و گفت:

- من می خواهم با یکی از خانم ها ........... داشته باشم. پول هم دارم و تا به مقصودم نرسم از اینجا نمی روم.

گرداننده آنجا که همه "مامان" به او می گفتند و کاری با اخلاقیات و اینجور حرفها نداشت اندکی فکر کرد و گفت:

- باشه یکی از دخترها رو انتخاب کن

پسر پرسید: هیچکدامشان بیماری مسری که ندارند؟

"مامان" گفت: نه ندارند !

پسر که خیلی زبل بود گفت:

- تحقیق کردم و شنیدم همه آنهایی که با لیزا میخوابند بعدش باید یک آمپول بزنند. من هم لیزا را میخواهم.

اصرار پسرک و پول توی دستش باعث شد که "مامان" راضی بشه. در حالی که لاک پشت مرده را می کشید وارد اتاق لیزا شد . ده دقیقه بعد آمد بیرون و پول را به "مامان" داد و می خواست بیرون برود که "مامان" پرسید:

- چرا تو درست کسی را که بیماری مسری آمیزشی دارد را انتخاب کردی؟

پسرک با بی میلی جواب داد:

- امروز عصر پدر و مادرم میروند رستوران و یک خانمی که کارش نگهداری بچه هاست و بهش کلفت میگیم میاد خونه ما تا من تنها نباشم.. این خانم امشب هم مثل همیشه حتما با من خواهد خوابید و کارهای بد با من خواهد کرد. در نتیجه این بیماری آمیزشی به او هم سرایت خواهد کرد.

بعدا که پدر و مادرم از رستوران برگشتند پدرم با ماشینش کلفت را به خونه اش میرسونه و طبق معمول تو راه..... و بیماری به پدرم سرایت خواهد کرد .

وقتی برگشت آخر شب پدرم و مادرم با هم اختلاط خواهند کرد و در نتیجه مادرم هم مبتلا خواهد شد. فردایش که پستچی میاد طبق معمول مادرم و پستچیه قاطی همدیگر خواهند شد.

هدفم مبتلا کردن این پستچی پست فطرت هست که با ماشینش روی لاک پشتم رفت و اونو کشت!!

 





نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : اجتماعی، داستان، درختان بلوچستان، مكران، چابهار، دشتیاری،
لینک های مرتبط :

عتیقه‌فروشی، در روستایی به منزل رعیتی ساده وارد شد.

دید كاسه‌ای نفیس و قدیمی دارد كه در گوشه‌ای افتاده و گربه در آن آب می‌خورد. دید اگر قیمت كاسه را بپرسد رعیت ملتفت مطلب می‌شود و قیمت گرانی بر آن می‌نهد.

لذا گفت: عموجان چه گربه قشنگی داری! آیا حاضری آن را به من بفروشی؟ رعیت گفت: چند می‌خری؟ گفت: یك درهم.

رعیت گربه را گرفت و به دست عتیقه‌فروش داد و گفت: خیرش را ببینی. عتیقه‌فروش پیش از خروج از خانه با خونسردی گفت: عموجان این گربه ممكن است در راه تشنه‌اش شود بهتر است كاسه آب را هم به من بفروشی.

رعیت گفت: امكان ندارد! من با این كاسه تا به حال پنج گربه فروخته‌ام. كاسه ام فروشی نیست





نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : داستان، چابهار، دشتیاری، گزانی، گارگندی، عوركی، بلوچستان، درختان بلوچستان، فرهنگ بلوچستان، اخبار بلوچستان،
لینک های مرتبط :

دارم میرم تو اتاقم که میبینم کنار دیوار نشسته و داره گریه میکنه. میرم جلو و میگم چیه عزیزم جاییت درد میکنه؟ نگاهم میکنه و چشمهاشو میبنده  و اشک عین مروارید می غلطه  روی گونه هاش. دستشو میگیرم و میگم بیا بریم تو اتاق من ببینم کجای دلت درد میکنه!.
روبروم میشینه و میگه خسته شدم. به خدا از این زندگی خسته شدم. اون از بابام که معتاد بود و بدبختمون کرد. الانم فقط هی اس ام اس میزنه که اعصابمونو خورد کنه. بعد با بغض میگه حتی تولدمو تبریک نگفت و چند ثانیه بعد در حالی که عین ابر بهار اشک میریزه  میگه دلم برای بابام تنگ شده! با این که اینهمه اذیتمون کرده اما دوستش دارم….
دستشو میگیرم توی دستم. میگم هیچ میدونی خدا به بنده های قدرتمندش نقشهای سخت رو میده؟ درست عین کارگردانها که نقشهای سخت رو به هنرمندهای قَدَرمیدن
میگه به خدا خسته شدم. آخه من از جوونیم چی فهمیدم؟ پدر معتادی که یا تو زندان بود یا داشت مارو آزار میداد. تازه الان که میرسم خونه باید برم کمک مادرم.
۱۸ تا کلاس رو باید جارو کنه.  ۸ تا از کلاسها رو من جارو میکنم.
آخه سنش بالاست و دیگه توانایی دو جا کار کردن رو نداره. چی بگم؟ از کجا بگم؟ یه تلویزیون قراضه داریم که یکی بهمون داده یه میز تلویزیون قراضه تر… یخچالمون رو یکی دیگه بهمون داده. چرا ؟ چون پدرم قبل از طلاق به خاطر اعتیادش همه وسایل خونه رو یکی یکی فروخت و داد مواد و مشروب! باور میکنید ما حتی یه دراور نداریم که لباسهامونو توش بگذاریم همه لباسهامون تو بقچه گوشه اتاقه….
اون اشک میریزه و من همش سعی میکنم که خودمو کنترل کنم که جلوش گریه نکنماما وقتی میگه دلم برای مادرم می سوزه حتی یه جوراب برای خودش نمیخره آخه من چه گناهی کردم نوزده سالمه یه روز خوش ندیدم، دستهامو میگیرم جلوی صورتم و زار زار گریه میکنم. با خودم فکر میکنم اونم یه دختره هم سن دختر خودم منتهی با هزار آرزوی دفن شده در سینه… چرا نباید لذت یه زندگی معمولی رو داشته باشه… بهش قول میدم که تا جایی که میتونم آرزوهاشو برآورده کنم
فقط یک ماه تا عید مونده و من
۴۰ تا از این دخترها دارم که هر کدوم یه جور گرفتاری دارن.  از خدا میخوام تا کمکم کنه آرزوهای کوچک دخترکان غمگینم رو برآورده کنم

Upload center"

ممنونم از ملیحه گلم برای هدیه مقداری گوشت به خانواده های نیازمندمون.
متشکرم از
سام عزیز و باجناق مهربونش آرش برای این که آرزوی یکی از این دخترکهای منو که داشتن دندونهایی بود که تو تصادف از دست داده و میلیونها خرجش بود برآورده کردنسام عزیز نمیدونید چقدر این دخترک من روحیه پیدا کرده
متشکرم از مریم علوی عزیزم که کلی زحمت کشید و یه چرخ خیاطی عالی و نو از کرمان برامون فرستاد تا یه خانوم نیازمند با خیاطی کردن خرج زندگی شو در بیاره.
متشکرم از معصوم عزیزم برای هدیه یه تویوست به خانواده ای نیازمند.
ممنونم از دوست خوبم خانوم گرامی راز برای کمک به خانواده ای که پدرشون تو زندانه.
یه دنیا تشکراز اشکان مزارعی عزیز برای هدیه مبلغی پول به خانواده های نیازمندمون..
ممنونم از یلدای گلم برای هدیه مقداری لباس ،کیف ،عروسک و  یه کامپیوتر برای دانش آموزی که رشته اش کامپیوتر بود.
متشکرم از
شیرین عزیزم برای هدی مبلغی پول به نیازمندهامون.
دستهای همه شما فرشته ها رو به خاطر قلبهای مهربون و بخشنده تون میبوسم و به خودم برای داشتن دوستهای به این خوبی افتخار میکنم.
.

لطفا برای كمك به مردم محروم دشتیاری وباهو(چابهار)اقدام كنید.

كار خیر بدون جواب نمی موند.





نوع مطلب : پاتوق بچه های بلوچ، 
برچسب ها : داستان،
لینک های مرتبط :
چسبیده بود به طوری که پشتم از بالا تا پایین پوشید می‌ماند. به برکت دو درخت متبرک و در عین حال خشک شده‌ای که هر دو سوی نیمکت را گرفته بود پهلوهایم نیز پوشیده بود. شاید همین درخت‌ها، روزی از روزها که همة شاخ و برگشان به اهتزاز درآمده بوده است کسی را به فکر ساختن نیمکت انداخته باشد. روبه‌رویم در چند متری، نهر جاری بود، البته اگر نهرها هم جاری باشند، من که در این خصوص چیزی نمی‌دانم، این خود سبب می‌شد که از این سمت هم خطر آن نباشد که غافلگیر شوم. با این همه او مرا غافلگیر کرد. دراز کشیده بودم، هوا مطبوع بود، از لابه‌لای شاخه‌های بی‌برگ که دو درخت در میان آن‌ها بالای سر من به یک‌دیگر تکیه داده بودند و از لابه‌لای ابرهای پاره‌پاره، رفت‌وآمد تکه‌ای از آسمان پرستاره را تماشا می‌کردم. او گفت بکشید کنار تا من بنشینم. اول تکانی به خود دادم که از آن‌جا بروم، اما خستگی و این که نمی‌دانستم کجا بروم مانع از آن شد که بروم. این بود که پاهایم را یک‌خرده زیر تنه‌ام جمع کردم و او نشست. آن روز عصر هیچ‌چیز میان ما رخ نداد و او بی‌آن که با من حرف بزند زود رفت. او فقط، انگار برای دل خودش، چند ترانة روستایی خواند که به طرز غریبی تکه‌تکه بود و از یکی به دیگری می‌پرید و پیش از تمام کردن ترانه‌ای که بیش‌تر از اولی از آن خوشش آمده بود می‌رفت سر ترانه‌ای که ناتمام گذاشته بود. صدایش خارج ولی دل‌نشین بود. بوی روحی را می‌شنیدم که حوصله‌اش زود سر می‌رود و هیچ‌وقت هیچ‌چیزی را تمام نمی‌کند، که شاید کم‌تر از هر روح دیگری خلق آدم را تنگ می‌کند. حتی طولی نکشید که از نیمکت هم دل زده شد، و اما در مورد من، یک نگاه برایش بس بود. در واقع زن بی‌نهایت سمجی بود. فردا و پس‌فردای آن روز هم آمد و همه چیز کمابیش برهمان منوال گذشت. شاید چند کلمه‌ای هم رد و بدل شد. روز بعد باران آمد و من با خودم فکر کردم آسوده خواهم بود. اما اشتباه می‌کردم. از او پرسیدم که آیا نقشه‌اش این است که هر روز عصر بیاید مزاحم بشود. گفت:«مزاحمتان هستم؟» لابد به من نگاه می‌کرد. حتماً چندان چیزی نمی‌دید. شاید دو پلک چشم و یک ذره از بینی و پیشانی، آن هم محو، چون نور محو شده بود. گفت:«من گمان می‌کردم هر دو در این‌جا راحتیم.» من گفتم:«شما مزاحم من هستید، من نمی‌توانم وقتی که این‌جا هستید دراز بکشم.» من لب ودهانم را توی یخة پالتوم کرده بودم و حرف می‌زدم و باوجود این او حرف مرا می‌شنید. گفت:«این‌قدر دل‌تان می‌خواهد دراز بکشید؟» چه اشتباهی است که آدم سر حرف را با مردم باز ‌کند. گفت:«خوب، این که کاری ندارد، پاهای‌تان را روی زانوهای من بگذارید.» معطل نشدم که دوباره تعارف کند. پاهای چاق و چله‌اش را زیر نرمه‌های نحیف ساق پاهایم احساس کردم. بنا کرد به مالش دادن قوزک‌هایم. در دل گفتم خوب است یک لگدی ــــــــــــــــــــــــــ. آدم با مردم دربارة دراز کشیدن حرف می‌زند و یک هو می‌بیند که هیکلی دراز به دراز افتاده است. آن‌چه برای من، منی که پادشاه بی‌رعیت بودم اهمیت داشت، آن‌چه طرز قرار گرفتن لاشه‌ام در برابر آن جلوه‌اش از هر چیز دیگر کم رنگ‌تر و بی‌فایده‌تر بود، وارفتگی مغز، بی‌فروغی مفهوم «نفس من» و مفهوم آن چلقوز زهرآلودی بود که از روی تنبلی آن را «نفس غیر من» یا حتی «آفاق» می‌خوانند. اما، مرد امروزی، در بیست و پنج سالگی هم گه گاه برانگیخته می‌شود، حتی از لحاظ جسمی، سرنوشت همه همین است، من هم مستثنی نیستم، البته اگر بتوان آن را برانگیختگی خواند. طبیعتاً او هم ملتفت شد، زن‌ها بوی مردی را از ده کیلومتر آن طرف‌تر می‌شنوند و از خود می‌پرسند چطور توانسته است من را ببیند؟ در این حالت‌ها آدم دیگر خودش نیست و این که آدم خودش نباشد دردناک است و از آن دردناک‌تر این است که آدم خودش باشد، حالا هر اسمی می‌خواهند رویش بگذارند. چون وقتی که آدم خودش باشد می‌داند که چه باید بکند تا کم‌تر خودش باشد، در صورتی که وقتی آدم خودش نباشد، می‌شود هرکس و ناکسی باشد، احتمال محو شدنش بیش‌تر می‌رود. آن چه عشق می‌خوانند نوعی تبعید است که در آن گه‌گاه کارت پستالی هم از وطن می‌رسد، این را من آن روز غروب احساس کردم. وقتی کار را تمام کرد و نفس من، مطیع و سربه راه، به یاری مختصری ناهشیاری سرجای خود برگشت، دیدم که تنها شده‌ام. از خود می‌پرسم که آیا همة این چیزها من درآوردی نبود، آیا در عالم واقع همه چیز به صورت دیگری روی نداده است، به صورتی که می‌بایست فراموش‌شان کنم. و با این همه، در نظر من، تصویر خود او به تصویر نیمکت متصل است، نه نیمکت در هنگام شب بلکه نیمکت در هنگام غروب، چنان‌که، در نظر من، سخن گفتن از نیمکت، به صورتی که غروب آن روز به چشمم می‌آمد، سخن گفتن از اوست. این چیزی را ثابت نمی‌کند، ولی من هم نمی‌خواهم چیزی را ثابت کنم. اما حرف زدن دربارة این‌که نیمکت در هنگام شب چگونه است فایده‌ای ندارد، من در آن موقع آن‌جا ‌نبودم، زود می‌رفتم و تا تنگ غروب روز بعد برنمی‌گشتم. آخر، روز را می‌بایست صرف به دست آوردن غذا و پیدا کردن سرپناه بکنم. اگر از من می‌پرسیدید، که حتماً هم دل‌تان می‌خواهد بپرسید،

ادامه مطلب


نوع مطلب : عمومی، 
برچسب ها : داستان،
لینک های مرتبط :

 

من، درست یا نادرست، ازدواج خود را از حیث زمان با مرگ پدرم مرتبط می‌کنم. ممکن است این دو واقعه ازجهات دیگری نیز با یک‌دیگر ارتباط داشته باشند. به‌هرحال، دشوار می‌توانم بگویم که در این زمینه چه می‌دانم.
تا این اندازه می‌دانم که چندی پیش سر قبر پدرم رفتم و تاریخ وفات او را یادداشت کردم، فقط تاریخ وفات او را چون در آن روز تاریخ تولد او برایم اهمیتی نداشت. صبح رفتم و عصر برگشتم، درهمان قبرستان چیزکی خوردم. اما چند روز بعد چون می‌خواستم بدانم در چه سنی مرده است ناچار بار دیگر سر قبر او رفتم تا تاریخ تولدش را یادداشت کنم. این دو تاریخ اول و آخر را روی یک تکه کاغذ نوشتم که دم دست خود می‌گذارم. این شد که حالا می‌توانم با اطمینان بگویم که در موقع ازدواج حتماً حدود بیست و پنج سال داشته‌ام. زیرا تاریخ تولد خودم را، تکرار می‌کنم، تولد خودم را هرگز فراموش نکرده‌ام و هرگز ناچار نشده‌ام آن را در جایی بنویسم، تاریخ تولد خودم، دست کم هزارة آن، در حافظه‌ام با رقم‌هایی حک شده است که گذر عمر به سختی می‌تواند آن‌ها را محو کند. روز تولدم را هم هروقت بخواهم به یاد می‌آورم و اغلب آن را به شیوة خودم جشن می‌گیرم، البته مدعی نیستم که هر بار روز تولدم فرا می‌رسد چنین می‌کنم، نه، چون زیادتر از اندازه فرامی‌رسد، اما اغلب این کار را می‌کنم


ادامه مطلب


نوع مطلب : عمومی، 
برچسب ها : داستان،
لینک های مرتبط :

هانی دختر ادبی بلوچ    عاشقند همه بر هانی بلوچ

دارد معشوقی هانی را    زجوانان بلوچ را

جوانی زقلب تفتان    به هنر شی مردان

مرید زوطن،من آمدم    دید دختری سپده دم

هر دو دم عشق چهره شدند    گشتند بر هم عاشقند

دریای خروشان مَكُّران منظرم  ای دوست پس بیقرار آمدنم

مثل آفتاب چاكر دل حضور آن غیبت مرید قاضی دل بی صبور

جمال محجوب نزد بصیرت    لاله ی داغ سرحد ورد سمیرت

چومریددیوانه پری ندیده      ساعتی بیا پری حال من را ندیده

به هر حال امروز مرید گذشت     شب و روز هانی به شریك درد گذشت





نوع مطلب : پاتوق بچه های بلوچ، 
برچسب ها : داستان،
لینک های مرتبط :

 

داستان عشق عجیب و غریب یک مرد و زن چینی، اخیرا رسانه ای شده است و توجه زیادی به خود جلب کرده است.

بیش از پنجاه سال پیش، «لیو» که یک جوان 19 ساله بود، عاشق یک زن 29 ساله بیوه به نام «ژو» شد. در آن زمان عشق یک مرد جوان به یک زن مسنتر، غیراخلاقی بود و پسندیده نبود.

برای جلوگیری از شایعات این زوج تصمیم گرفتند، کنند و در غاری در استان ژیانگجین زندگی کنند. در اول زندگی مشترک آنها بیچیز بودند، نه دسترسی به برق داشتند و نه غذایی، طوری که مجبور بودند از گیاهان و ریشه درختان تعذیه کنند و روشنایی خود را با یک چراغ نفتی تأمین کنند.

در دومین سال زندگی مشترک، «لیو»، کار خارقالعادهای را شروع کرد، او با دست خالی شروع به کندن پلکانهایی در...........

برای خواندن متن کامل و دیدن عکسهای این زوج به ادامه مطلب بروید .

عکس : عشق عجیب یک مرد و زن

داستان عشق عجیب و غریب یک مرد و زن چینی، اخیرا رسانه ای شده است و توجه زیادی به خود جلب کرده است.

بیش از پنجاه سال پیش، «لیو» که یک جوان 19 ساله بود، عاشق یک زن 29 ساله بیوه به نام «ژو» شد. در آن زمان عشق یک مرد جوان به یک زن مسنتر، غیراخلاقی بود و پسندیده نبود.

برای جلوگیری از شایعات این زوج تصمیم گرفتند، کنند و در غاری در استان ژیانگجین زندگی کنند. در اول زندگی مشترک آنها بیچیز بودند، نه دسترسی به برق داشتند و نه غذایی، طوری که مجبور بودند از گیاهان و ریشه درختان تعذیه کنند و روشنایی خود را با یک چراغ نفتی تأمین کنند.

در دومین سال زندگی مشترک، «لیو»، کار خارقالعادهای را شروع کرد، او با دست خالی شروع به کندن پلکانهایی در دل کوه کرد، تا همسرش بتواند به آسانی از کوه پایین بیاید، او این کار را پنجاه سال ادامه داد.

نیم قرن بعد در سال 2001، گروهی از مکتشفین، در کمال تعجب این زوج پیر را همراه شش هزار پله کنده شده با دست پیدا کردند.

هفته پیش «لیو» در 72 سالگی در کنار همسرش فوت کرد. «ژو» روزهای زیادی در کنار تابوت همسرش سوگوار بود.

دولت چین تصمیم گرفته که «پلکان عشق» و محل زندگی این زوج را حفظ کند و آن را تبدیل به یک موزه کند.





نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : داستان،
لینک های مرتبط :





پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
 
 
بالای صفحه
 
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو