♥̉̉̉سفر چابهار♥̉̉̉ سمن گردشگری آدینه جنوب
My Name Is Baloch No Terrorist
درباره وبلاگ


من عاشقم عاشق دیاری كه ندارم من باشم تو نیستی همه دنیا می داند ساده زیست باید میدانست عاشق بود عاشقی دانست.ما نه طرفدار گروهی نه حزبی هستیم فقط تلاش می كنیم به وطن وبلوچستان خدمت واطلاع رسانی كنیم.
بلوچ ایرانی بودن برام یک افتخار بزرگ هست و خدمت کردن در این راه بزرگتر.
كاراین وب منطبق با قوانین جمهوری اسلامی ایران می باشد.

استفاده از مطالب این وب با ذکر منبع بلامانع می باشد.
کانال تلگرامی ما
http://t.me/yasariray

شماره واتس آپ:
شماره شبکه های اجتماعی وتماس:00989159455054
Instagram:@chabahar_traveving_ngo
Telegram:@bachek
facebook:anvar mihandost

مدیر وبلاگ : انـــــــو ر میهن دوست
نظرسنجی
بنظر شما آیا این وبلاگ به كار خود ادامه دهد؟




تــو تـــویــی ،

              تـــو فقط مال منی،

                     دیگران دیگرانند،

دیگران مال دیگرانند.





نوع مطلب : تنها عشق می تواند!، 
برچسب ها : عشق، من، عاشق، بلوچ،
لینک های مرتبط :

آیا می دانستید که مورچه کارگر تا ۵ سال و مورچه ملکه تا ۲۵ سال عمر می کند؟

آیا می دانستید که زنبور عسل ۲ معده دارد یکی برای جمع آوری عسل و دیگری برای هضم غذا؟

آیا می دانستید که مورچه نسبت به بدنش بزرگترین مغز را دارد؟

آیا می دانستید که همه نوزادان میگو نر می شوند و بعد از چند هفته بخشی از نوزادان به ماده تبدیل می شوند؟

آیا می دانستید که افرادی که در اثر گزندگی زنبور می میرند بیش از افرادی هستند که در اثر مارزدگی می میرند؟

آیا می دانستید که حس بویایی خرس تقریباً ۱۰۰ برابر قوی تر از حس بویایی انسان است؟

آیا می دانستید که عریض ترین آبشار جهان خن است عرضی ۱۱ کیلومتر و ارتفاع بین ۱۶ تا ۲۱ متر دارد؟

آیا می دانستید که بدن انسان قادر است در ظرف ۱ ساعت ۲ لیتر عرق تولید کند؟

آیا می دانستید که با چشم غیر مجهز به تلسکوب می توان ۶ هزار ستاره را در آسمان مشاهده کرد؟

آیا می دانستید که در جهان فقط ۷ هزار ببر وجود دارد؟

آیا می دانستید که تشکیل و تولد سیاره ای مشابه زمین حداقل به ۳ میلیون سال نیاز دارد؟

آیا می دانستید که برای فرار از جاذبه زمین به سرعت ۱۱ کیلومتر در ثانیه نیاز است؟

آیا می دانستید که ظروف پلاستیکی ۵۰ هزار سال در برابر تجزیه و فرسودگی مقاوم اند؟

آیا می دانستید که از یک درخت معمولی می توان ۵۰۰ تا ۱۰۰۰ کیلو کاغذ تولید کرد؟

آیا می دانستید که آهن فلزی است که بیشتر از دیگر فلزات در جهان مصرف دارد؟

آیا می دانستید که مغز بیشتر انرژی را در بدن مصرف می کند و به همین دلیل هم از سایر نقاط بدن گرمتر است؟

آیا می دانستید که انجیر خشک کرده ۶ برابر انجیر تازه مقوی تر است؟

آیا می دانستید که سالانه ۸۶ میلیون نفر به جمعیت جهان اضافه می شود؟

آیا می دانستید که با پیشرفت علم هنوز برای دانشمندان روش ساخت عسل کشف نشده است؟

آیا می دانستید که ۹۰% مردم در نیمکره شمالی زندگی می کنند؟

 





نوع مطلب : عمومی، 
برچسب ها : می دانید، دشتیاری، چابهار، نگور، نیكشهر، قصرقند، عشق،
لینک های مرتبط :

زندگی امروزی پر از سرد وسوز دنیاست دنیایی به دست ماآدمها بی وفا شده وما آنرا بی وفا می كنیم،نمی دانیم كه دنیا گناهی نداردما بندگان گناهكاریم و به گردن دنیا می اندازیم،چی شد؟ای عشق برای چی ةفریده شدی؟چه باید كرد تا به معشوق رسید؟فقط عمل دروغگین!والا این كار از دست ما بیچارگان بر نمی آید.

چگونه این عمل را صحت وطعم دهیم ومشخص نمائیم باید مسیر چاله های زندگی عشق را یافته وبا مكان عاشقان نشسته باشیم بایدبا زبان تیز برنده آشنا گشته!تیر سمی ونیش مار راتحمل كرده باشیم وبایدبدانیم چگونه آنرادرمان نمائیم كسی كه غرق در دیوانگی وسوز وغم است دلش چگونه می تواندباشد؟اگه بهش بگیم دیوانه چطوری می شود اگه بهش احترام نگذاریم وهمیشه بهش كنه ،خار زار داربزنیم وبرسرش سنگ گذاریم و راه ورواج او را دیوانه فرض كنیم آیا او دیوانه نمی شود پس منه عاشق چه گناهی دارم كه از دست یارم جواب ردگرفته ام یاران ودوستان بی وفا داشته ام آیا برای من مغزی باقی می ماند كه بروم دانشگاه درس را ادامه بدهم این را اطمینان داشته باشید كه اعتماد به نفس خود را از دست خواهم داد باورش برایم سخت است كه من دیوانه شده ام چون هم رنج می كشم از دست بی وفایی.

Upload center

روز به روز دارم آب می شوم تو و شما بگویید؟

مسلما گنج به رنج كشیده شده،باید یاد بگیرم با مسائل زندگی سازگار باشم وخوبی رابه دیگران بدهم وبد زندگی را فراموش كنم،یعنی رنج و غم انسان را هلاك خواهد كرد پوست وگوشت اورا آب می نماید گنجی مثل مغز وحافظه را از بین خواهد برد چرا خداوندعشق را آفریدشاید واسه همین سوال در نزد خداوند بازخواست خواهم شد؟چرا من را عاشق كرد؟یا چرا معشوقم جلوی چشمانم افتاد؟چی می شد همان روز اول به او دل نداده بودم؟!چرا پشكارم از بین رفت این یك خطا بود.ولش باور نمی كنم وباور كردنی نیست درواقع نویسنده عاشق است عاشق بی گناه در انتظار!

چه باشم عاشقم وتلاش می كنم به معشوقم برسم همه مشكلات را پشت سر بگذارم یاكه در سوز كنج اتاق آتش بگیرم بلكه خود را به مرز خود كشی؟!خود شكنی ونابودی نزدیك كنم تا در چاهی بیفتم كه گویی در آن عاشقان آرام گرفته اند من چو خوارم در این دنیا،تو گلی ای بلبل.پس از نوشتن احساس می كنم جای احترام خود را از دست داده ام با یدبگم چگونه یاداشتهای من داره نوشته می شود از سال 1382شروع به نوشتن كرده ام كه همان لحظه اول انتقادات ،تحقیرات وتمسخرهای بی رحمانه وخصمانه شروع شد ولی من می نوشتم تا سال 1384پس از دو سال درس ومشق را رها كردم و در 1387دوباره نوشتن را شروع كردم وپس از مدتی شروع به یاد گرفتن زبان اردو والفبای بلوچی كردم كه به سه زبان فارسی،بلوچی،اردو مسلط باشم شما فارسی زبانان را كامل میشناختم اما خط ورسم بلوچی یاد گرفتن سخت بود البته بگویم این تغییرات برای ما مكّرانی ها وبلوچ زبانان هم مفید بود چرا ما بلوچ زبانان نمی توانیم خط ورسم بلوچی را بنویسیم و بخوانیم چرا كه ما پیشرفته هستیم وهنوز توی دلمان زخم است ومرهم آنرا بیابیم و پیشرفت علم را بیاموزیم وزبان مادریمان را زنده كنیم البته بنده در حد وتوان این كار نیستم مطابق با پیشرفت خط وزبان مان را نمیدانیم.

شاعر می گوید:

دیدو نگاه انسان تازه شود به هر عصر  

                                                معمار هر زمانه سازد فنون برتر

گرما چنین نكردیم بویی زخود نداریم   

                                   گر خود عوض نكردیم مشغول شغل خاریم

در جایی دیگر:در این زمین زیبا گل در كنار خار است  

                                    وبن وبویش بساتین خوش انتخاب كارست

با انتخاب زیبا شاداب روزگاریم        وز انتخاب بدهاغمگین بی مهارم

البته بگویم این دلنوشته های یك عاشق رانوشتم شاید خداوند در ذاتم یك استعداد داده بود تا در انتقادات از نوشتن دست بر ندارم.در آخر از شما التماس دعا دارم

محمد1387/9/27دشتیاری




نوع مطلب : تنها عشق می تواند!، 
برچسب ها : عشق،
لینک های مرتبط :

 

من پراز شبم ،اسیر لکنت اضطراب

روسری بده به باد ماه ..ماهتاب

قلب های بی شمار را محک زدم

قلب تو فقط طلاست خانم گلاب

طرح مانتوی تو باغی از بنفشه است

لخت لخت باش دسته گل بده به آب

یک سوال سخت ساده ،عاشقی تو نه؟

مثل کوه حاضری برای این جواب

um86fljm9zcmody96z29.jpg" alt="" />

گفته باشم اول غزل ولی عزیز

من مرید حضرت علاقه وعذاب

بیقرار وخسته ام بدون تکیه گاه

با حضور شانه ی تو می شوم مجاب

//

چشم من سکوت می کنم ولی بیا

لااقل کنار چشم من کمی بخواب

گونه روی گونه ی تو می نهم به شرم

می رویم تا به مرز سرخ التهاب

اندکی حیا وخواهش وغرور بعد

دست ما که نیست می شویم هی خراب

بوسه می زنم به  دست های ابری ات

دست می کشم به سینه های  آفتاب

بعد جاودانه می شویم ما دوتا

مثل عکس یادگاری درون قاب

شاعری نشسته توی چشم های تو

"قهوه می خوردبه نام شعرهای ناب"







نوع مطلب : تنها عشق می تواند!، 
برچسب ها : عشق،
لینک های مرتبط :

تو یعنی گونه های غنچه ای را
به رسم مهربانی ناز كردن
تو یعنی كوچه باغ آرزو را
به روی گام یاسی باز كردن
تو یعنی وسعت معصوم دل را
به معنای شكفتن هدیه دادن
تو یعنی بوته ای از رازقی را
میان حجم گلدانی نهادن
تو یعنی جستجوی آبی عشق
تو یعنی فصل پاك پونه بودن
تو یعنی قصه شوق كبوت





نوع مطلب : تنها عشق می تواند!، 
برچسب ها : عشق،
لینک های مرتبط :

بیا برای پرستو ز مهر دانه بپاشیم
بیا پناه كبوتر طیبی چلچله باشیم
بیا كه درد عطش را ز چشم غنچه بشوییم
برای موج پریشان ز عشق قصه بگوییم
بیا كه دعوت گل را به باغ دل بپذیریم
بیا ز هجرت مرغان خسته در س بگیریم
بیا ز دفتر پروانه شعر شمع بخوانیم
بیا به خاطر گل ها همیشه تاتزه بمانیم
بیا كه كشتی دل را به موج مهر سپاریم
بروی دفتر دل ها رز امید بكاریم
بیا زلال بمانیم مثل بركه و باران
و حرمتی بگذاریم به صداقت یاران
بیا حوالی یك گل ز عشق خانه بسازیم
برای غربت گنجشك آشیانه بسازیم
بیا سپیده كه آمد صدا كنیم خدا را
و تا افق برسانیم دست سبز دعا را





نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : عشق،
لینک های مرتبط :

این داستان كاملاواقعی می باشد:

دریك عصرغمناك تابستانی جلوی درخونه ام نشسته بودم وبه فرورفتن خورشید نگاه می كردم این روز برایم خیلی سنگین بود تا اینكه شماره همراه اولم زنگ خورد بهش توجه ای نكردم دوباره شروع شد جواب ندادم تا اینكه شب شد نتونستم جلویم رابگیرم یاخداوند به دلم داد كه به شماره سكینه زنگ بزنم دختری بود باصدایی زیبایی،احساس كردم به دردهایم بعدازشكست عشق اولم گوش می كند انتظارش راهم می كشیدم همین جوربودكلی باهم صحبت كردیم،اول خودش رامژگان ازتهران معرفی كردمن هم می دانستم دروغ می گوید فقط پوزخندی زدم وتوجه ای نكردم،به فكردانشگاه افتادم كه نیمه راه ولش كردم سكینه صحبت می كردمن نمی شنیدم یاسی كه منو ول كرد رفت خارج با اون همه قول وقراری كه گذاشته بودیم البته خودش راضی نبود پدرومادرش باعث شدند بعد از آن اتفاق خونه نشین شدم شغلم را ازدست دادم،شبها بیدارمی موندم حتی سه یاچهار روزغذا نمی خوردم،درعرض دوهفته بیست كیلو وزن كم كردم كسی باورنمی كرد دكترم هم قبول نداشت دوبار بی هوش شدم وقتی چشمم را باز كردم بیمارستان بودم مامانم بالای سرم بود بعد داداشم منو برد برای معالجه به شهری بزرگترحتی بهترین دكترها وروانپزشكها نتونستند واسه من كاری كنند،تازه فهمیدم سكینه چی میگوید،آقاپسر چرا ساكتی یهو به خودم اومدم،دراین زمان كوتاه زندگی گذشته ام را مروركردم،چه سخت وغمگین گذشته بودند عمرم تباه شده بود مثل اینكه داشتم خوشبخت می شدم،یك دوست ویاورپیدا كرده بودم ...بعدازنیم ساعت صحبت كردن ازهم دیگر خداحافظی كردیم داداش كوچكم گفت كی بود؟هیچی نگفتم داداشم به بهانه گوش دادن به آهنگ گوشیم رابرداشت و روی یك كاغذشماره را نوشت وقتی كه متوجه شدم كاغذ راازدستش گرفتم اون شماره راازبركرده بود شب بعد به سكینه زنگ زد فكركنم درگیری لفظی پیداكرده بودندیك هفته ازسكینه خبری نبودمن هم بی خیالش شدم،بعدیك هفته دوباره زنگ زد،زیاد تحویلش نگرفتم،همین جوری هفته ای یا ده روزیك باربه من زنگ میزد،تااینكه ازشهرم به شهری دیگری مهاجرت كردم،چون وقتی كه به سن بلوغ رسیدم زیاد پیش خونواده ام نبودم درس دبیرستانم راتمام نكرده بودم كه عاشق شدم،عاشقی گوشه گیر،تنها،خجالتی به كسی نمی گفتم رازها ودرد دلهای خودم را،توی خودم می سوختم ومی ساختم،تا اینكه داداش بزرگم فهمید،گفت بخاطرهمین چیزهاست كه درست افت كرده دل به درس نمی دهی،چه آرزوهایی!چه برنامه هایی واسه من گذاشته بودكه من برم دانشگاه اولین دكتربومی شهرم بشم،استعدادش راهم داشتم،اگرنداشتم بدون رفتن به كلاس،استادماهرومهندس  شدم،ازكودكی رنگ محبت راندیده بودم،فقركشیده بودم اما اززندگی ام راضی بودم،وازخانواده ام هیچ انتظاری نداشتم،چون خانواده ام بعدازعاشق شدنم صراحتااعلام كرده بودندكه دست وپاگیری،دوستت نداریم حتی خواهرم برای داداش كوچكترم پس اندازمی كردكه به دردش بخورند،هیچ كس من رادوست نداشت وقتی مامانم شنیدكه عاشق یاسی شدم بدجوری مخالفت كرد،خواهرم سالها با من كه توی یك خونه زندگی می كردیم صحبت نمی كردهمیشه مخالف من بود،اگه صحبتی می كردم داداش كوچكتربه رك كشیده می شد،مامانم بیسواد وساده بودچیزی نمی دانست اما من ازش دلگیر بودم حتی چند دفعه بهش گفتم میخواهم خودموبكشم هیچی نگفت مثل اینكه راضی بود،بعدازآن شكست دوست داشتم زودترنامزد كنم،اگرنامزد می كردم مطمئن به دانشگاه برمی گشتم،اماهردختری رانشونه می كردم یكی حتما برایش عیبی در می آورد،حتی داداش كوچكم بعضی مواقع آنها را اذیت می كرداما دوستش داشتند من كه صاف وصادق بودم هیچی...وقتی كه داداش كوچكم رانامزد كردند یعنی من را درآن لحظه باآهن گداخته داغ دادند،وقتی كه قرار بود دو ماه بعدعروسیش باشه بدترشدم امااین غم رانشان ندادم،خواهرم وداداش بزرگم همیشه می آمدم نزدیك من دراین موردصحبت می كردند آب سردی روی دستم می ریختند ومی رفتند،حتی باپس اندازی كه خودم جمع كرده بودم این كار انجام شد،داداش كوچكم كاری نمی كرد پولی هم نداشت،بعدازدوماه داداشم درسن هفده سالگی ازدواج كرد پدرم خونه ای كه به من داده بود ازم گرفت وبه عروس وداماد داد،احساس می كردم فرزند اینها نیستم مثل اینكه غریبه واجاره نشین بودم.آره یك غریبه بودم،تنها چیزی كه می كشیدم زجروعذاب بود نمی توانستم تحمل كنم میخواستم ازاونجا فراركنم برم جایی كسی من رانشناسد ونداند كجایی هست!حتی بعضی مواقع می خواستم برم سراغ مواد مخدر!بعدكه فكرمی كردم كه به خودم ضرر می زنم اگه معتادمی شدم بدترمی شد حالا كه سالم بودم تحویل نمی گرفتند چه برسد كه وقتی معتاد باشم.سكینه دختری پر امید آرزومند چگونه باپسری غم زده بدون آرزو زندگی كند آرزوهای من راخورده بودند،البته من ازهرلحاظ پیشرفته وباكلاس بودم،وقتی به خودم آمدم ازخواب پریده بودم. ولی به آینده امیدوار،بعدازاینكه داداش بزرگم دردانشگاه  قبول شدجراتم امیدم بیشترشد،همه اقوام چشمشون به من بود كه ركوردبزنم اماكسی از دل زارم خبری نداشت كه در دل من چه می گذرد،چه شبها به جای اینكه درس بخوانم گریه می كردم،اشك تمام دفترها وكتابهایم راشسته بودند خودم هم نمی دانم این چه بلایی بود كه برسرم آمده بودیاآورده بودند ورفتند،باورنمی كنید دراین مدت یك شاعركامل شده بودم چیزهای ازروی دیوانگی نمی نوشتم اگه كسی می خوندتعجب می كرد،ولی بیشترشون راپاره یا آتش می زدم،همونجورباخودم ادامه می دادم كه داداش بزرگم بامن رابطه اش بهم خورد دیگه با هم حرف نمی زدیم،زندگی برایم تاریك شد،بعدباتاریكی عادت كردم تنهایی راخیلی دوست می داشتم ساعتها توی اتاقم می نشستم لامپها را خاموش می كردم حتی چند باركه زیاد فكر كردم بی هوش شدم خون از دماغم سرازیر شد،نمی دانستم برایم چه اتفاقی می افتد زیاد می زدم زیر گریه،كسی دركم نمی كرد،چی آرزوهایی به كجارسیدندحالاكه سكینه راداشتم.یك روززمستانی كناردریادرشهرجدیدم  نشسته بودم سكینه دوباره تك زنگ زدمن هم بهش زنگ زدم بعدازآن اتفاقی كه داداشم پیام بد بهش داده بود،بهش گفته بودپدرت افغانی مادرت پنجابی!خلاصه رابطه من وسكینه هرروزبهتر وبهتر می شدتا این كه یك روز من بهش گفتم "دوستت دارم"دخترمردم تعجب كردكه ندیده عاشقش شده بودم او هم منو ترك نكرد،هرروزپیام بازی زنگ زدن،چندبار بهش گفتم بیا چت كنیم اما حاضر نشد،تا اینكه یك روزسكینه گفت"دوستت دارم"از شادی ساكت شدم او فقط صحبت می كردازبرنامه وزندگی آیندمون می گفت،گفت برگرد دوباره دانشگاه من هم قبول كردم مثل یك معلم كه به شاگردش راه زندگی رایاد می دهد سكینه همه چیزرا به من یاد می دادمثل یك استادبزرگ ،به من گفت برو دكترمعالجه بكن شاید بدنت خوب شود وقتی چندین باربه دكترمراجعه كردم حالم بهترشدآزمایشهای مختلف دادم حتما توی هركدوم یك مریضی بود ولی دكتر آن مریضی را رفع می كرد تا اینكه آزمایش خون دادم دكتربعد ازبررسی دقیق ودو بارآزمایش دادن فهمید كه عفونت خونی دارم،به سكینه نگفتم كه عفونت دارم تا اینكه رابطه مان چنان بود اگه یك روزهمدیگر نمی دیدیم دیوانه می شدیم اون هم هرروز زنگ می زد،سكینه تمام زندگی ام بود او كلاعوضم كرده بود،اگه نمیدیدمش انرژی نداشتم تا كاربكنم بنده خدا هروقت نمی تونست بیاید به من خبر می داد كه نمی تواند بیاید یا دارد می رود مهمانی،من وسكینه دوتاپرنده بودیم نمی دانستیم چكاركنیم،توی سرمای كشنده زندگی گیر كرده بودیم،بهش گفتم به خانواده اش خبر بدهد گفت:چه جوری؟من به خانواده ام چی بگم،اینجوری قبول نمی كنند؟!من راحت تونستم به خانواده ام بگم،ولی بابرخوردسردی مواجهه شدم می توانستم یك كاری بكنم چون من پیش آنها زندگی نمی كردم مستقل بودم اگه راضی هم نبودند سكینه راترك نمی كردم،تا اینكه آنقدر رابطه مون خوب شدكه یك ساعت مسج نمی دادیم استرس به سراغمون می آمد،بهش گفتم حالا باید چكاركنیم،زد زیر گریه من هم نمی دانستم چكار كنم وقتی كه استادت ومعلمت جلویت گریه كند شاگرد هیچ كاری نمی تواند انجام بدهد،جز نگاه كردن یا گریه كردن من هم شروع به گریه كردم،بعدازاین اتفاق منتظرسكینه بودم كه زنگ بزندتا دو روز زنگ نزدجواب پیامهایم را نداد تا اینكه روز بعدش پیغام داده بود از طریق یك واسطه گفته بود رسیدن من وتو خیلی سخت است من نمی خواهم با احساسته تو بازی كنم،چقدر عوض شده بودم وزنم به حال نرمال رسیده بود،فكرمی كردم خوشبختم ولی بعد ازهفت ماه دنیا سرم خراب شدچرا من در مقابل همه چیز تواناهستم اما درمقابل عشق هیچ كاره ام،حالا دیگه سكینه را نداشتم دوباره دربهاربیست وسوم عمرم تنها شدم،سكینه هرجا هستی دوباره برگرد،حالا میخواهم یك نامه واسه اوبنویسم،وپستش كنم برای سكینه،شایدقبول كندوبرگرددمن وسكینه بهم برسیم،سكینه رفت ومن تنها شدم.






نوع مطلب : تنها عشق می تواند!، 
برچسب ها : سرگذشت، عشق،
لینک های مرتبط :





پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
 
 
بالای صفحه